#موژان_من_پارت_169
انگار تازه به خودم اومدم . چقدر مهربون بود با حرفاي ديروزم بازم امروز اومده بود دنبالم و اينجوري برام دل ميسوزوند . نميدونم چي شد كه يهو دستام و دور كمرش حلقه كردم و سرم و روي سينش گذاشتم . دلم ميخواست ازش تشكر كنم كه انقدر خوب بود . انگار از اين حركتم شوكه شده بود چون حرفي نزد . حتي حركتي هم نكرد . چند ثانيه توي همون حالت بودم بعد يهو متوجه حركتم توي خيابون شدم سريع خودم و ازش جدا كردم و به سمت ماشينش دويدم . حتي نميتونستم تو صورتش نگاه كنم . اي خدا چرا انقدر من كارام از روي بي فكري بود ؟! انگار هر چيزي كه به ذهنم ميرسيد همون دقيقه بايد اجراش ميكردم . نگاهي به اطراف انداختم به خاطر برف پياده رو ها تقريبا خالي از عابر بود . نفس عميقي كشيدم باز خوبه كسي من و نديد توي اون حالت .
2 دقيقه بعد رادمهر سوار ماشين شد . مثل هميشه جدي بود و مسلط به رفتارش . انگار نه انگار كه همين 2 دقيقه پيش يهو بغلش كرده بودم . گفت :
- مگه نگفته بودم كه خودم ميام ميبرمت آمپول بزني ؟ چرا خودت اومدي ؟
-زنگ نزدي منم گفتم شايد نميخواي بياي
چند ثانيه اي سكوت كرد و بعد خيلي آروم گفت :
- من اگه قولي بدم يا كاري رو قبول كنم تا آخرش انجامش ميدم .
حال خوبم و يهو خراب كرده بود ميخواست بگه كه يعني به خاطر تو نيومدم چون قبول كرده بودم مجبور شدم !
سرخورده حرفي نزدم . اونم چيزي نگفت . حتي اشاره اي هم به حركت چند دقيقه پيشم نكرد . چقدر مغرور بود ! پشيمون شدم از كاري كه كرده بودم حالا حتما ميگفت عجب دختريه ! چه فكرايي كه در موردم نميكرد . با اين فكر اخمام و تو هم كردم . بر خلاف ديشب كه خيلي تند ميرفت امشب خيلي آروم ميرفت انگار هيچ عجله اي براي رسيدن نداره . جلوي در مطب مثل هميشه نگه داشت و من پياده شدم .
خيلي زود آمپولم و زدم و دوباره سوار ماشينش شدم . هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد . انگار جفتمون خسته بوديم از حرف زدن . جلوي در خونه پياده شدم ميخواستم خداحافظي كنم كه ديدم ماشينش و پارك كرد و پياده شد با تعجب گفتم :
- مگه نميري ؟
- دلت ميخواد برم ؟
- نه نه منظورم اين نبود .
romangram.com | @romangram_com