#موژان_من_پارت_160
بالاخره خندش و خورد و بهم گفت :
- ول كن اين حرفارو بريم شام بخوريم ؟ من گشنمه . امروز انقدر سرم شلوغ بود ناهارم نخوردم .
آروم سرم و تكون دادم و ساكت شدم .
جلوي يه رستوران نگه داشت و كمكم كرد پياده شم . ميزي رو گوشه ي دنج رستوران انتخاب كرديم و نشستيم . سفارش كباب برگ دادم و اونم براي خودش ميگو سوخاري سفارش داد . هميشه از غذاهاي دريايي بدم ميومد . ولي چيزي نگفتم . سكوت مطلق بود هر كس تو فكر خودش غرق بود . غذاهامون و آوردن و توي سكوت مشغول خوردن شديم . نگاهم به رادمهر افتاد كه با اشتها روي ميگو سوخارياش سس مخصوصي كه براش آورده بودن و ميزد و ميخورد يكم كه گذشت نگاهم دوباره به صورتش افتاد كه ديدم يكمي از سس پايين لبش ريخته . بهش گفتم :
- رادمهر پايين لبت سس ريخته .
دستمالي كه كنار دستش بود و برداشت و گفت :
- كوش ؟
اشاره اي به پايين لبش كردم ولي نميتونست پاكش كنه . ناخودآگاه دستمال خودم و برداشتم و از جام بلند شدم . روي صورتش خم شدم تا لكه ي سس و پاك كنم . همه ي نگاهم به لكه بود و اصلا توجهي به اطراف يا رادمهر نداشتم . وقتي لكه رو پاك كردم لبخندي زدم و تازه نگاهم به چشماي متعجب رادمهر افتاد . خاك بر سرت مُوژان اين چه حركتي بود ديگه انجام دادي ؟ چشمام و از چشماش دزديدم و سر جام نشستم . سر خودم و با كبابم گرم كردم . چند ثانيه بعد رادمهر به خودش اومد و از شوك خارج شد . با احتياط نگاهي به اطراف انداختم . خدارو شكر كه يه گوشه ي دنج و خلوت و انتخاب كرده بوديم وگرنه هر كي من و تو اون حالت ميديد فكر ميكرد دارم رادمهر و بوس ميكنم . از فكرشم گونه هام سرخ شد و خجالت كشيدم . رادمهرم حرفي نزد و به روم نياورد . خوشحال شدم كه حداقل خودش دركم كرد كه چقدر خجالت كشيدم .
بعد از اينكه شام و خورديم رادمهر پول رستوران و حساب كرد و دوباره با هم سوار ماشين شديم . سكوت بدي بينمون بود . ولي هيچ كدوممون تلاشي واسه شكستنش نميكرديم .
بالاخره به خونمون رسيديم . رادمهر ترمز كرد . زير لب خداحافظي گفتم و به همون آرومي هم جوابش و گرفتم . رادمهر سريع از توي كوچه محو شد و من سرخورده از كاري كه بدون فكر انجام داده بودم به سمت خونه اومدم . دلم نميخواست پيش خودش فكر كنه كه من دختر سبك سريم . يا يه درصد فكر كنه كه من بهش علاقه دارم . تنها كسي كه هنوزم توي قلبم بود و عشق اول و آخرم بود احسان بود .
فرداي اون روز دوباره از رادمهر خبري نبود و من اين بار خوشحال بودم كه زنگي نزده . هنوزم به حركت ديشبم كه فكر ميكردم ميخواستم آب بشم برم توي زمين . صبح اول وقت سوگند بهم زنگ زد و وقتي كه صداي گرفتم و از پشت تلفن شنيد گفت كه براي ديدنم مياد خونمون . با بي حالي دوش گرفتم و لباس مناسبي پوشيدم . ساعت 4 بود كه سوگند رسيد . اول از همه سوگند وارد شد و پشت سرش احسان بود . باورم نميشد . بعد از چند وقت دوباره داشتم ميديدمش و دوباره محوش شده بودم . انقدر تابلو بودم كه سوگند نيشگوني از دستم گرفت تا به خودم بياد . با دستپاچگي دعوتشون كردم تو و سوگند و با خودم كشيدم و توي اتاق بردم . در و بستم سوگند گفت :
romangram.com | @romangram_com