#موژان_من_پارت_130


ماشين و پارك كرد و هر دو با هم وارد شديم . بابا و مامان جلوي در به استقبالمون اومده بودن . اول مامان ( سيما جون ) من و توي بغلش گرفت و همديگه رو بوسيديم بعد نگاهي بهم كرد و گفت :

- ماشالله هر روز عروسم خوشگل تر ميشه .

از تعريفي كه جلوي رادمهر ازم كرده بود خجالت كشيدم و سر به زير انداختم . بابا هم من و در آغوش گرفت و روي موهام بوسه اي نشوند . با تعارفشون داخل رفتيم به آروم جوري كه فقط سيما جون بشنوه گفتم :

- مامان ميخوام لباس عوض كنم كجا برم ؟

- برو توي اتاق رادمهر لباست و عوض كن دخترم .

ميدونستم اتاق سابق رادمهر كجاست . به سمت اتاق رفتم و در و بستم . مانتو و روسريم و در آوردم و شلوارم و با دامن صورتيم عوض كردم . توي آينه ي قدي اتاق نگاهي به خودم انداختم و از اتاق خارج شدم . رادمهر و بابا مشغول حرف زدن بودن و متوجه اومدنم نشدن . مامان با ديدنم لبخندي زد و گفت :

- چقدر اين رنگ بهت مياد عزيزم .

با اين حرف مامان رادمهر سرش و به طرفم برگردوند و چند لحظه اي نگاهش روم ثابت موند . زير نگاهش داشتم خجالت ميكشيدم . سيما جون از جا بلند شد و گفت :

- عزيزم برو كنار رادمهر بشين تا من برم چاي بيارم براتون .

رادمهر نگاهش و ازم گرفت و كمي روي مبل جابه جا شد . معذب كنارش رفتم و نشستم . سعي ميكردم بدنم باهاش تماس پيدا نكنه . هنوز انقدر باهاش راحت نبودم .

بابا حال مامان و بابام و پرسيد تشكر كردم دوباره رادمهر مشغول حرف زدن با بابا شد . سيما جون با سيني چاي وارد شد و دوباره داشت ميرفت كه گفتم :


romangram.com | @romangram_com