#موژان_من_پارت_124
خداحافظي كردم . از اتاقم اومدم بيرون و دنبال مامان گشتم بالاخره توي اتاقش پيداش كردم توي چارچوب در ايستادم و نگاهي بهش كردم . مشغول مطالعه بود . نيم نگاهي بهم انداخت و هيچي نگفت . بايد خودم سكوت بينمون و ميشكستم .
- امروز مهموني دعوت شدم .
- به سلامت .
نزديك تر رفتم و رو به روش نشستم . يكي از دستاش و توي دستم گرفتم و بوسه اي به روش زدم گفتم :
- ببخشيد مامان . باور كنين منم از كاري كه كردم خوشحال نيستم . من و ميبخشي ؟
مامان نگاهي به صورتم كرد و گفت :
- چي ميخواي بپوشي امشب ؟
اين يعني كه مامان باهام آَشتي كرده بود . لبخندي زدم و گفتم .
- نميدونم يه چيزي پيدا ميكنم .
بلند شدم و بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
- قربون دل مهربون مونس خانوم برم من .
romangram.com | @romangram_com