#موژان_من_پارت_110

بدون هيچ حرفي براي خودش مرغ گذاشت و مشغول خوردن شد . چقدر آروم و متين غذا ميخورد . همه سر ميز غذا حرف ميزدن به جز من و رادمهر . براي اولين بار بود كه توي رفتاراي يه پسري به جز احسان دقيق ميشدم . حركتاش برام جالب بود . نميدونم شايد دوستم نداشت ولي خيلي هوام و داشت . يه جورايي اين حمايتش دل گرمم ميكرد ولي من جلوي خودم و ميگرفتم و نميذاشتم احساساتم قليان پيدا كنه . آدم با يه حركت كه دل نميبنده !

بعد از خوردن شام خانواده ي صبوري قرار محضر و گذاشتن و رفتن . به اتاقم پناه بردم . احساس ميكردم يه گلوله ي آتيش توي قلبم افتاده . حالم منقلب شده بود . نزديكي به رادمهر معذبم كرده بود . يه جوري با حركتاي امشبش داشت از اين بازي منصرفم ميكرد ولي وقتي برق بي تفاوتي رو لحظه ي آخر توي چشماش ديدم بيشتر از قبل مصمم شدم .


****


خبر بله گفتن و عروسي من مثل يه بمب توي فاميل و دوست و آشنا پيچيد . احسان بر خلاف انتظارم خيلي راحت تماس گرفت و تبريك گفت . يه لحظه شك به جونم افتاد كه نكنه واقعا دارم اشتباه ميكنم و احساسي در كار نيست . ولي نميدونم چرا بازم اين بازي و ادامه ميدادم . تنها خريدي كه تا قبل از روز محضر انجام داديم خريد حلقه بود . اونم براي آشنايي بيشتر و حرفهاي احتمالي كه قرار بود من و رادمهر به هم بزنيم تنها رفتيم . توي اولين مغازه اي كه رفتيم رادمهر حلقه اي رو ديد بدون اينكه نظري ازم بپرسه خريدش . انتظار داشتم حداقل يه نظر ازم ميپرسيد . ولي زيادم ناراحت نشدم . بعد از اون سوتي كه سر خريد حلقه ام دادم وقتي توي ماشين نشستم منتظر بودم رادمهر سرزنشم كنه ولي بر حلاف انتظارم خشك تر و عبوس تر از قبل به سمت خونمون رانندگي كرد . وقتي از ماشينش پياده شدم حتي جواب خداحافظيم و نداد . پاشو روي پدال گاز گذاشت و خيلي زود از جلوي چشمام محو شد و تا خود روز محضر هم ديگه نديدمش . روز عقدمون رسيد . حدوداي ساعت 5 عصر همراه با خانواده ي عمو و احسان با چند تا از فاميلاي نزديك خانواده ي صبوري رفتيم محضر تا عقد كنيم . خيلي راحت همه چي پيش رفت به عنوان زير لفظي دستبند زيبايي رو سيما جون دستم كرد و بوسه اي روي موهام نشوند . وقتي بله رو گفتم نگاهم به صورت احسان بود كه ساكت گوشه اي ايستاده بود و به سفره ي عقد خيره شده بود . صداي سوت و جيغ و دست بالا رفت . اشك توي چشمام حلقه زد . براي اولين بار ترسيدم كه ديگه راه برگشتي نباشه نگاهم توي آينه اي كه جلوي روم بود افتاد چشمام با چشماي رادمهر گره خورد . براي اولين بار بود كه ميديدم اون چهره ي هميشه خونسردش رنگي از عصبانيت داشت . دليل عصباني بودنش و نميدونستم ولي از نگاهش ترسيدم . روم و برگردوندم . بعد از اينكه حلقه هارو دست همديگه كرديم هر كس هديه اي بهمون داد بابا و مامانم ساعت زيبايي به رادمهر هديه دادن . همينطور سرويس طلا سفيد ظريفي به من دادن . بابا و مامان رادمهر هم بهمون سند ويلايي توي لواسون و دادن . دفتر بزرگي رو جلومون گذاشتن تا امضا كنيم . ساعتي بعد از در دفتر خونه بيرون اومديم . دلم ميخواست برم خونه و توي اتاق خودم ولي با صداي آقاي صبوري فهميدم آرزويي محاله :

- خوب به مناسبت ازدواج بچه ها ميخوام همه رو شام مهمون كنم . همه خوشحال دست زدن و هورا كشيدن . هر كس سوار ماشينش شد رادمهر با همون اخماي تو هم گفت :

- پس چرا وايسادي ؟ همه رفتن بيا ديگه .

دروغ نگفته باشم يه لحظه ازش ترسيدم . وقتي اخم ميكرد خيلي ترسناك ميشد . سوار ماشين شدم . با سرعت سرسام آوري ميروند . هر لحظه ممكن بود تصادف كنيم . از ترس به صندلي چسبيده بودم . ولي خداييش حرفه اي رانندگي ميكرد با اين وجود بازم ميترسيدم . بالاخره به حرف اومدم :

- ميشه آروم تر بري ؟

خودش و به نشنيدن زد . دوباره گفتم :

- ميشه آروم تر بري؟ صدام و ميشنوي ؟

- آره ميشنوم از اين آروم تر هم نميتونم برم .

romangram.com | @romangram_com