#موژان_من_پارت_105


احسان قاشقش و زمين گذاشت و گفت :

- رادمهر خيلي پسر خوبيه . فكر كنم بتونه مُوژان و خوشبخت كنه . توي اين چند سال تا حالا اتفاق يا برخورد بدي ازش نديدم .

وا رفتم انتظار همچين جوابي رو ازش نداشتم . دوست داشتم از حسوديش بگه پسر خيلي بديه يا مثلا حرفي بزنه كه بر عليه رادمهر باشه . ولي خيلي خونسرد بود . نگاهم به سوگند افتاد . با ابروش اشاره اي به احسان كرد . ميفهميدم منظورش و مثلا ميخواست رفتار احسان و بهم نشون بده و بگه ديدي چقدر خونسرده . ولي نگاهم و ازش گرفتم و به بشقاب جلوم دوختم .


بعد از شام دوباره همه توي پذيرايي جمع شديم . همه حرف زدن و از سر گرفتن تنها كسي كه مغموم و ساكت گوشه اي نشسته بود و چيزي نميگفت من بودم .

بالاخره عمو و بعدش هم احسان عزم رفتن كردن . براي بدرقه تا دم در رفتيم . لحظه ي آخر احسان چشماش و توي چشمام دوخت و گفت :

- نظر خودت چيه ؟

سعي كردم بي تفاوت باشم . گفتم :

- نميدونم هنوز . ولي رادمهر پسر بدي نيست روش حتما فكر ميكنم .

نميدونم چرا اين حرف و زدم شايد ميخواستم حسادت كنه ! چند ثانيه اي نگاهم كرد و بعد شب بخيري گفت و رفت . نميفهميدم منو دوست داره يا نه ! فكر ميكردم اگه فقط بشنوه كه رادمهر از من خواستگاري كرده حتما به خودش مياد ولي انگار شوك كمي بود . شايدم ميدونست كه من هيچ وقت با رادمهر ازدواج نميكنم .

شب توي اتاقم با ذهني درگير روي تخت دراز كشيدم . اگه ميخواستم از روي عقل تصميم بگيرم حتما به رادمهر جواب مثبت ميداد . رادمهر هم از نظر ظاهر بهتر بود هم از لحاظ موقعيت . البته اگه اخلاق گندش و فاكتور ميگرفتيم ! از احسان بهتر بود . رادمهر قد بلند و اندام ورزيده اي داشت . چشم و ابروي مشكي شرقيش با پوست گندميش جذابيت خاصي رو داشت . ولي احساسم چي ميگفت ؟ احسان هم موقعيت خوبي داشت . مخصوصا با رونقي كه شركتش گرفته بود از لحاظ مالي بي نياز بود ! از نظر ظاهر هم قد بلند و اندام لاغري داشت . پوست سفيد و چشم و ابروي روشني هم داشت . ناخود آگاه توي دلم قربون صدقه ي نگاه مهربونش رفتم . ولي آخه چرا هيچ حرفي بهم نميزد ؟ يعني دوستم نداشت ؟

يهو فكري به ذهنم رسيد روي تخت نشستم و بيشتر فكر كردم . خوب شايد خواستگاري شوك لازم و به احسان نداده ! شايد بد نباشه يكم بيشتر بترسونمش . مثلا جواب بله به رادمهر بدم ! لبخندي روي لبم نشست . از فكر اينكه ميتونم با اين ترفند از زير زبون احسان احساساتش و بيرون بكشم خوشحال بودم . به رادمهر فكر كردم . اون كه براش مهم نبود . خودشم با اومدن به مراسم خواستگاري يه جورايي من و بازيچه قرار داده بود ! پس اشكالي نداشت اگه منم يكم باهاش بازي ميكردم . جواب بله رو به رادمهر ميدم و حسابي احسان و باهاش ميترسونم بعد يه بهونه اي پيدا ميكنم و ازدواج و با رادمهر به هم ميزنم .

romangram.com | @romangram_com