#مهمان_زندگی_پارت_390

پر از خشم گفت :

-دستمو ول کن عوضی ،تو آبروی منو جلو همه بچه ها بردی نگاه کن همه دارن نگامون می کنن

با پوزخندی گفت :

-نگو که برات خیلی مهمه ؟

-معلومه که مهمه !،حالا هم اگه دستمو ول نکنی چنان جیغی می کشم که آبرویی برات باقی نمونه!

-مگه تو دیگه آبرویی هم برام باقی گذاشتی !

-گفتم دستمو ول کن اینجا دانشگاست خونه خاله نیست که هر رفتاری دلت خواست داشته باشی !

با آرامش نیشخندی زد گفت :

-آفرین !اینهمه چیز میدونی واینقدر نفهمی !

-اگه یه کلمه دیگه بهم توهین کردی ،هرچه دیدی از چشم خودت دیدی

محکم گفت :

-نه می خوام بدونم می خوای چه غلطی کنی ؟

-با همین کتابها می کوبم تو سرت تا ضربه مغزی بشی

-اینم از محبت بیش از حدیه که بهم داری واز نظر من هیچ ایرادی نداره !

به طرف پارکینگ رفت ودر حالی که در سمت سرنشین رامی گشود واو را با خشم روی صندلی پرت کرد ودر را بست وبا سوار شدن خودش با سرعت بالا از دانشگاه خارج شد

سرش را به پنجره ماشین تکیه داده بود ودر سکوت به آهنگی که از سیستم پخش می شد گوش سپرده بود اما در افکارش به دنبال دلیلی برای رفتار خشن ودور از ادب آرمین می گشت .آرمین هم با درونی پر از خشم ونفرت در خودش فرو رفته بود این را به راحتی از نگاهش می شد استنباط کرد سرعت بالای ماشین باعث وحشتش شده بود اما حوصله بحث را در خود نمی دید به همین دلیل چشمانش را بر هم نهاد وبه روز پر از تنشی که پشت سر گذاشته بود اندیشید

آرمین نیم نگاهی به او انداخت وبا لحنی خشن پرسید

-حلقه ات کجاست ؟

چشمانش را گشود ونگاهش در نگاه پر از خشم آرمین گره خورد برای فرار از نگاه آرمین سرش را پایین انداخت زمزمه کرد

-توی کیفمه !

برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید وگفت :

-دستت کردمش که توی کیفت باشه ؟

-به خاطر دانشگاه مجبور...............

میان حرفش پرید وپر از خشم داد زد

-مگه نگفتم !باید همیشه وهمه جا دستت باشه

اصلا نمیفهمید چه چیزی آرمین مهربانش را تا این حد عصبی وپریشان کرده است.

-فکر می کردم همه جا منظورت به غیر از دانشگاست

-بی خود فکر کردی ،اگه چیزی رو نمی فهمی باید بپرسی ،نه سرخود تصمیم بگیری

با بغض حلقه را از کیفش بیرون آورد ودر حالی که دستش می کرد گفت :

-اگه با این حلقه مشکل ما حل میشه ! باشه من پیشقدم میشم ،ولی جناب دکتر مشکل ما حادتر از این حرفهاست

romangram.com | @romangram_com