#مهمان_زندگی_پارت_364

-آره دیدم ،اتفاقی افتاده؟....... چرا اینهمه نگرانی !

-نه نیستم !

-بچه!،صدات داره ازهیجان می لرزه

-مامانت تماس گرفت ،نگرانت بود،میگفت:بچه های شرکت هم نمی دونستند کجارفتی

لبخندی زد وگفت :

-به این خاطر نگرانی؟! من اصولا آمارموبه کسی نمی دم وکسی هم سراغمو نمی گیره ،حالا چی شده همه امروز نگرانم شدن

-آخه مهری می گفت عصبی از شرکت زدی بیرون

-اشتباه به عرضشون رسوندن،من فقط یه جلسه اضطراری با یکی ازشرکتها داشتم که دیرم شده بود

نفس راحتی کشید وگفت:

-خوب خداراشکر.......

لحظه ای سکوت بینشان حاکم شد وسپس آرمین بی مقدمه پرسید؟

-سایه !تو نگران من بودی یانیما؟

لرزشی محسوس در صدای آرمین نهفته بود که بی اراده باعث دستپاجگی میشد پس از سرناچاری گفت:

-جواب آزمایشات وگرفتی

حرصی گفت :

-تماس گرفتم هنوز آماده نبودند،جواب منو ندادی؟

مصرانه پرسید:

-نگفتند چه وقت آماده می شه؟

درحالی که سعی می کرد خشمش راکنترل کند عصبی گفت:

-نه !!.....جواب من چی شد؟

لحظه ای ساکت ماند نمی دانست باید چه جوابی بدهد پس زمزمه وارگفت:

-باهاش حرف زدی؟

کلافه نفس عمیقی کشید وگفت:

-یه قرارگذاشتم ببینمش........

سریع پرسید

-براچه وقت؟

عصبی و پر از خشم دادکشید:

-این جواب من بود ؟؟

فقط سکوت بودوسکوت ،انگار قفل به دهانش بسته اند .چطورمی توانست اقرار کند دلش پراز آشوب و نگرانی برای مردی بوده که مجبور است وانمود کند هیچ حسی به او ندارد

آرمین محزون زمزمه کرد؟

romangram.com | @romangram_com