#مهمان_زندگی_پارت_194
-بیا بریم شام بخوریم. ساغر به خاطر تو امشب آشپزی کرده
لبخند تلخی زد وبه همراه مادرش به طرف آشپزخانه رفت
قاشق راکه به دهانش گذاشت با حیرت از طعم خوش غذا گفت :
-هوم .....آفرین ساغر خانم ،می بینم کلی بزرگ وکدبانو شدی ،مامان حالا وقتشه که دیگه شوهرش بدیم
ساغر نگاهی گذارا به او انداخت گفت :
- تو خیلی کدبانو بودی شوهرت دادن ؟!
-آخه من یه عاشق سینه چاک مثل شایان نداشتم که دراینجا رو از پاشنه در بیاره
-آرمین تو که عاشق تره!..... با اون دستپخت افتضاحت نمی دونم دلش به چی تو خوشه هنوز بیرونت نکرده
-من اصولا چون خیلی باهوشم ،یه چیزی رو فقط یه بار امتحان کنم فوت آب میشم ،مثل تو که خنگ نیستم
-آره جون عمت، مامان ! اون روز که خونشون بودم یه قورمه درست کرده بود که آبش یه ور می رفت لوبیاش هم یه ور، من نمیدونم به این دخترت چی یاد دادی
ناهید با ناراحتی گفت :
-آخ بمیرم من ،حتما آرمین هم کلی از دستپختت می ناله
با اعتراض گفت :
-مامان جون ،شما دیگه چرا حرفهای این وروجک و باور می کنید ،آشپزی من حرف نداره
ساغر خنده ای کرد وگفت :
-تو فقط چشمای خوشگلت حرف نداره والا هیچی بارت نیست
- من خیلی خسته ام ،تمام روز سر کلاس بودم ودیگه تحمل کل کل با تو رو ندارم، زیاد سر به سرم نذار یه وقت دیدی عصبانی میشم وهمه این ظرف وظروفها رو روی سرت میشکنما !!
بعد از شام در حالی که ظرفها را جمع میکرد برای شستن پشت سینک ایستاد که ناهید مخالفت کرد و با مهربانی گفت :
-عزیزدلم تو برو استراحت کن خودم اینا رو میشورم
- باید منتظر آرمین بمونم
-تو برو بخواب، هروقت آرمین اومد خودم خبرت می کنم
-ولی ممکنه دیر وقت بیاد
-ایراد نداره منم تا دیر وقت بیدارم
از جا برخاست وگفت :
-باشه ،پس شب بخیر
سرش را روی بالش گذاشت، اما فکرش مشغول ودرهم بود و مانع استراحتش می شد ،حرفهای آرمین واینکه تنها راه خلاص شدن از دست نیما گفتن واقعیت است یک لحظه آرامش نمی گذاشت .اینکه او به آرمین علاقه دارد دروغ نبود اما از این می ترسید که پس از جدایی از آرمین این واقعیت باعث ترحم ودلسوزی نیما شود و اصلا در خودش این جسارت را نمی دید واقعیت را فاش کند
نفس عمیقی کشید وتلفن همراهش را رو میز عسلی گذاشت و با فکر ورویای آرمین سعی کرد فکرش را آزاد کند وبخوابد
در عمق خواب فرو رفته بود که با صدای زنگ تلفن همراهش سراسیمه در رختخواب نیم خیز شد، گیج ومنگ نگاهش رابه اطراف چرخاند ،اصلا موقعیت خودش را به یاد نمی آورد، انگار مخش هنگ کرده بود واصلا نمی دانست کجاست، دست برد وگوشی اش را که هنوزداشت زنگ می خورد را برداشت و خواب آلود دکمه وصل تماس را زد صدای آرمین در گوشی پیچید
-پایین منتظرتم ،زود بیا
در ذهنش به دنبال جوابی می گشت ،اما هیچ نمی یافت که بگوید آرمین دوباره گفت :
romangram.com | @romangram_com