#مهمان_زندگی_پارت_160
-شش دانگ این خونه مبارکت باشه.
کتاب و لپتاپش را بر داشت و به طرف اتاقش رفت.
حوصله بحث با آرمین را نداشت شاید می ترسید که با بحث بی مورد فرصت طلایی ای را که بدست آورده است از دست بدهد.اما نمی دانست چرا لحظه ای در برابر نگاه پر از شک آرمین عصبانی شده وکنترلش را از دست داده است.
وضو گرفت و شروع به خواندن نماز کرد وسط نمازش بود که آرمین پس از چند تقه ای که به در زد بی اجازه وارد اتاقش شد و گفت:
-کجایی تو !... چرا جواب نمی دی؟.
ولی وقتی متوجه شد سایه در حال عبادت است بی هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
بعد از نماز سجاده اش را سر جایش قرار داد و از اتاق خارج شد.
آرمین سرگرم مطاله پرونده ای بود درحالیکه به طرف آشپزخانه میرفت پرسید:
-با من کاری داشتی؟
بدون اینکه سرش را از روی پرونده در دستش بردارد گفت:
-تودراتاقمو قفل کردی !
دو فنجان از کابینت برداشت وگفت :
-شرمنده یادم رفت کلید و سرجاش بذارم
-دلیلی برا قفل کردنش داشتی
در حالیکه در فنجان ها چای میریخت گفت :
-ساغر!.. اون خیلی کنجکاو و شیطونه، نمیخواستم باعث کنجکاویش بشه
-باید قبل از اینکه مامانم متوجه این موضوع بشه این کارو میکردی
تکه ای کیک برید ودر پیشدستی گذاشت وگفت :
-مامانت وقتی من مریض بودم متوجه شده که اینهم تقصیرتوئه که مانع کنجکاویش نشدی ............. حالا جوابشوچی دادی؟
سینی را برداشت واز آشپزخانه خارج شد
آرمین با سنگ دلی تمام جوابش داد:
-گفتم : اونوقت که منو مجبور به این ازدواج میکردین؛ باید فکراینجاش میبودید!
برای کنترل خشمش لحظه ای چشمانش را برهم فشرد ونفس عمیقی کشید اصلا نمیخواست با او بحث کند. چای و پیشدستی کیک را مقابلش روی میز قرار دادوگفت:
-کیک تازه است ،.....عصری درست کردم!
روی مبل روبرویش نشست .آرمین با گوشه چشم نگاهی به کیک انداخت وگفت :
- کدبانو شدی !....تو که از این کارا بلدنبودی؟
- بودم !...اما توی خونه تو حس همه چیز ازم گرفته شده
- حالا چی شده امروز حسشو پیدا کردی؟!
-ساغر به کیکهای من خیلی علاقه داره ، برای اون درست کردم
به مبل تکیه زد وبا نگاهی عمیق به او،گفت :
romangram.com | @romangram_com