#مهمان_زندگی_پارت_155


-اما یه مشکلی هست که ممکنه آرمین تائیدش نکنه

-چه مشکلی ،نکنه هنوز فارغ اتحصیل نشده

-نه نه...... اون فقط سربازه

-این که خیلی بد شد

شتاب زده ودستپاچه گفت :

-آخه می خواد ازدواج کنه و خانواده دختر مورد علاقه اش شرط گذشتن که باید حتما تا قبل از ازدواج بره سر کار

-نمی تونه صبر کنه تا سربازیش تموم بشه

- خانواده اش دختر عموش و براش در نظر گرفتن که اگه اونجا ردش کردند باید حتما با این یکی نامزد بشه ،پسره از خانواده سنتی واصیلیه که نمی تونه رو حرف خانوادش حرف بزنه

با لبخندی معنی دار به مبل تکیه زد وگفت :

-پس قضیه عشق وعاشقیه ،ببین عزیزم رگ خواب ما مردها فقط دست شما زنهاست ،آرمین رو که می شناسی چقدرغد ویکدنده است ،اگه من بهش بگم عمرا که همچین موردی رو تائید کنه ،نه فقط برا اینکه سربازه ،بلکه مهندسین ما حتما باید سابقه کار پنج ساله داشته باشن وحداقل روزی 8 ساعت کار مفید انجام بدن ،که با شرایطی که دوست تو داره هیچ کدوم از این شرایط و نداره ،ولی باز هم می گم من به خاطر تو تائیدش می کنم چون تو جزئی از خانواده ام هستی و اون شرکت متعلق به تو هم هست ولی بهتره که خود تو با آرمین صحبت کنی ، هرچه باشه اون شوهرته وبهتر با هم کنار میاین

سایه که تازه به عمق بغرنجی مساله پی برده بود با نا امیدی گفت :

-اما آرمین به من اجازه دخالت توی کارهای خصوصیش و نمی ده

لبخندی مرموزگوشه لبش نشست وبا شیطنت گفت :

-اما شما زنها حربه هایی دارید که ما مردها همیشه مقابلتون کم میاریم و تسلیمیم ،سعی کن با این حربه ها دل آرمینو نرم کنی ،منم قول می دم از اون طرف بهت کمک کنم

با پوزخندی در دلش نالید

(پر واضح است که جناب مشایخ بزرگ هنوز زیر وبم اخلاق پسر گند دماغشو نمی دونه )

چقدر حرف زدن با آقای مشایخ برایش شیرین و لذت بخش بود واین مرد با رفتار راحت و صمیمیش به او قوت قلب میداد ، چیزی که اصلا در رابطه با مهری احساس نمی کرد ؛ با اینکه مهری خیلی سعی داشت با اومهربان و صمیمی رفتار کند ولی اودر تمام مدت حس می کرد مهری با او صادق نیست و دارد چیزی را از او پنهان می کند

به لبخندی کاملا مصنوعی اکتفا کرد وگفت :

-مرسی عمو

-خواهش می کنم دخترم من که کاری نکردم اگه خودم مسئول کارگزینی و انتخاب کارمندا بودم مطمئن باش یک لحظه هم شک نمی کردم اما چه کنم که اختیارشرکت با آرمینه ...

با ناراحتی دلگیری به درون مبل فرو رفت وسکوت اختیار کرد همیشه باید گره کارش دست آرمین می افتاد والا چرا شرکتی به این عظمت باید مسئول کارگزینیش آرمین می بود

آرتین که روی مبل کناری اش لم داده بود و با سکوت عجیبش به رفتارش دقیق شده بود وقتی او را متفکر دید گفت:

-چیزی باعث شده اینهمه در هم و گرفته بشی.

لبخند تلخی زد و گفت:

-نه چیزی نیست.

-برا اون جریانی که به بابا می گفتی ناراحتی.

با ناباوری پرسید:

-تو شنیدی ما چی میگفتیم؟

لبخند تلخی زد وگفت :


romangram.com | @romangram_com