#مهمان_زندگی_پارت_120
با حرف نازنین در حالی که به نقطه ای خیره شده بود ،به فکر فرو رفت. نازنین دوست صمیمی وهمرازش بود که هرگز عادت نداشت چیزی را از او پنهان کند
نازنین که اورا غمگین و در خودفرورفته میدید گفت :
- اوهوی کجا رفتی ،دارم حرف می زنما نه بنزین
به طرفش برگشت وگفت :
ـنازی تو که از دل من خبر نداری ونمی دونی تو چه شرایط سختی هستم
با شوخی ذاتیش گفت :
-کلک ،نکنه دل توهم پی نخود سیاه رفته
با سکوت سرش را پایین انداخت .نازنین با ناباوری نگاهش کرد وحیرت زده گفت :
-دکتر مشایخ !
سرش را بالا گرفت ودر جوابش با غصه فقط نگاهش کرد
نازنین با چشمانی متعجب گفت :
-ولی تو که همیشه میگفتی از او ........
میان حرفش پرید وگفت :
-همیشه عاشقش بودم نازنین حتی قبل از ازدواجمون
-اما ....
-می دونم می خوای چی بگی ، ولی باور کن خودمم هیچ وقت دلم نمی خواست اینو باور کنم. از روز اول تمام سعیم و کردم که جلو احساساتم و بگیرم .اما هرچه جلوتر میرم بیشتر وابسته وگرفتارش میشم
مهربان گفت :
-اما اون شوهرته سایه ! می تونی اینو بهش بگی
بغضی عمیق به گلویش چنگ میزد ،آرام گفت :
-نه ! اون یکی دیگه رو دوست داره. وقتی فکر میکنم ، اصلابه من تعلق نداره غرورم اجازه نمی ده که بهش نزدیک بشم و واقعیت و بگم
-اما اینجوری که نمی شه !اصلا بهش بگو نمی خوای ازش جدا بشی
قطره اشکی از چشمش به روی گونه اش غلتید ودر حالی که با سر انگشت آن را پاک می کرد گفت :
-اون همیشه میگه من فقط یه مهمون چند ماهه ام که هیچ وقت نباید به حضورش توی زندگیم عادت کنم ،خوب وقتی اینهمه سریع وبی پرده بهم میگه هیچ علاقه ای بهم نداره چه جوری بهش بگم دارم زیرجبر این احساس نابود میشم
نازنین حرصی گفت :
-آخ که چقدر دلم می خواد این بشر خود شیفته رو یه گوشمالی حسابی بدم
بغض الود گفت :
- اون امشب رفته خواستگاری ، حتی نذاشت از هم جدا بشیم وبعد برا ازدواج اقدام کنه،
نازنین با چشمانی گشاد شده گفت :
- جدی میگی !
گریه امانش نداد و در حالی که سرش ر ابه حالت تائید چندبار تکان میداد با گریه گفت :
romangram.com | @romangram_com