#مهمان_زندگی_پارت_118

-نازتو برم ساغر جون ... حالا بابا رو چیکار کردی ؟

-رفت اتاقش !

- آخ که دلم براش یه ریزه شده

ساغر با نگاهی مشکوک آنالیزش کردوگفت :

-تو که دوروز پیش اینجا بودی ،یه جور حرف می زنی انگار یه قرنه بابا روندیدی

-چش نداری عشق وعلاقه بین منو بابا رو ببینی؟!

-چش دارم ،اما دیگه حوصله برخوردهای عشقولانه وحال بهم زن شما رو ندارم

سپس به لباس سایه اشاره کرد وادامه داد

-حالا چرا کنگر خوردی لنگر انداختی

-اجازه ندارم توخونه خودم لباس راحتی بپوشم

-خونه خودم خونه خودم نکن ،خونه تو خونه آرمین جونته

-ای جونت در بیاد با این زبون شش متریت ،اگه تو اجازه بدی یه امشبو می خوام رو سرت خراب بشم

-اونوقت چرا .... ؟!! نکنه آرمین جونت از خونه بیرونت کرده ؟!

-نه عزیزدلم ،بهم گفت برو یکم ادب ومعرفت به آبجی خوشگلت یاد بده که داره توی درس معرفت تجدید می شه

-جدی؟ ولی اون که به من می گفت کاشکی سایه هم یکم معرفت از تو یاد می گرفت

با اینکه چهره ولحن گفتار ساغر طنز بودن حرفش را ثابت می کرد اما سایه ناخوداگاه جدی شد وپرسید

-راس می گی ساغر اون خودش اینوبهت گفت :

ساغر از لحن جدی سایه خنده اش گرفت وگفت:

-نه بابا شوخی کردم ،نری شر بشی ،دلم به یه شوهر خواهر باکلاس وجنتلمن خوشه اونم برج زهر مار بشه برامون

زل زد توی صورتش ودوباره پرسید

-خوب پس چی می گفت ؟

-فقط گفت زبون تو هم که توی درازا دست کمی از زبون سایه نداره ،منم گفتم زبون سایه در برابر زبون من حکایت افتادن یه تیکه لواشک تویه گوشه ای از خیابون ولی عصره

لبخند کجی از تشبیهش گوشه لبش نشست وگفت :

-که زبون من لواشکه

-آره عزیز،البته از اون بیمزه هاش

-حالا می رم بابا رو ببینم اما بعدا بهت می گم زبون کی لواشکه

*************************

با صدای نازنین چشمهایش را گشود وخمیازه ای بلند کشید وپرسید :

- تو اینجایی ،چکار میکنی؟

-یه ربعه دارم صدات می زنم

romangram.com | @romangram_com