#مردی_که_میشناسم_پارت_236
وَلی انتظار این رفتار را می کشید. نفسش را فوت کرد و گفت: مستانه...
گوشهایش تیز شد. نام مستانه به میان آمده بود. لابد وَلی تماس گرفته بود خبر ازدواج مستانه را بدهد. پوست لبش را کند. نمی خواست چیزی بشنود. نمیخواست خبر ازدواج مستانه را بشنود و بداند دیگر حق ندارد به مستانه فکر کند. انگشتانش را دور گوشی محکم تر کرد و در میان جمله اش گفت: تنها ارتباطم با مستانه نامه ها بود که از این به بعد به دستت نمیرسن. نگران نباش. نمیخوام چیزی بدونم... خداحافظ...
گوشی را از گوشش دور میکرد که وَلی گفت: اومده دبی...
از شوک آنچه شنیده بود و تردیدش برای شنیدنش گوشی را به گوشش چسباند و با صدای بلند بی اختیار گفت: چی؟
وَلی مکثی کرد و باعث شد اینبار بلندتر بپرسد: چی گفتی؟
-:مستانه اومده دبی.
مستانه آمده بود؟ مستانه آمده بود دبی...
وَلی ادامه داد: نمیخواستم بهت بگم اومده اما... تنها کاری بود که میتونستم در حق رفیقم بکنم که زندگیم و بهش مدیونم. با پرواز اول صبح اومده... الان باید اونجا باشه. نمیتونم بگم راضی ام اما دلم میخواد یبار دیگه لبخند مستانه رو ببینم.
ادامه داد: طاهر باید مرا...
تماس را قطع کرد. وقتی برای تلف کردن نداشت. به عقب برگشت و به ساعت روی پیشخوان خیره شد. عقربه های ساعت یازده را به تصویر می کشیدند. سعی کرد ذهنش را به کار بیاندازد. امروز یکشنبه بود. اولین پرواز ایران به دبی شش صبح بود. مستانه چند ساعت پیش قطعا باید می رسید. از در خروجی بیرون زد و به جمع گارسون ها و بچه های آشپزخانه که روی یک تخت نشسته و مشغول صحبت بودند خیره شد. رشید در حال بررسی فواره ی وسط رستوران بود. با دیدن حال آشفته اش جلو آمد و گفت: چیزی شده آقا؟
نگاهش را در کل رستوران چرخ داد: کسی اومده اینجا سراغ من و بگیره؟
رشید متعجب شانه بالا کشید: نه!
سری تکان داد. کلافه موهایش را به عقب راند و به سمت در ورود به راه افتاد. در همان حال به سمت رشید برگشت و گفت: زنگ بزن نمایندگی ها ببین یه دختر جوون رفته اونجا سراغ من و بگیره؟
رشید متعجب به سمت تلفن دوید که فیاض از روی تخت بلند شد: آقا یه ربع بیست دقیقه پیش یکی اومد میخواست ببینتتون گفتم تو آشپزخونه این.
در حال برگشت به مغازه پایش به مجسمه ی بزرگ جلوی در برخورد کرد و سکندری خورد. به سختی خود را کنترل کرد و گفت: کجا رفت؟
فیاض شانه بالا کشید: نمیدونم. اومد طرف آشپزخونه...
فریاد کشید: این خراب شده مگه صاحب نداره نمیدونین یکی اومده اینجا کجا رفته؟
لطیف از روی تخت پایین پرید: رفت آقا... من داشتم شیشه رو دستمال میکشیدم دیدم رفت.
با عجله از همان دری که داخل شده بود بیرون دوید. نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد: سویئچم و بیار رشید...
نگاهش به دو طرف خیابان شلوغ بود. ماشین هایی که مدام از کنار هم رد می شدند. از فضای سبز جلوی رستوران گذاشت و نگاهش را به اطراف کشاند. نبود. مستانه نبود...
romangram.com | @romangram_com