#مردی_که_میشناسم_پارت_219
باز کرد:
« امشب مقلوبه درست کردم.
بالاخره نفهمیدم دوسش داشتی یا نه.
دوست داشتی خانم دکتر؟
چطوری؟ نمیدونم چرا دلم شور میزنه. نگرانتم. چته این روزا؟! چرا یه حسی بهم میگه روبراه نیستی؟ مستانه خوب باش. زندگی کن.
امید زندگی من شاد باش »
نامه ی بعدی یک هفته قبل ارسال شده بود.
« امروز برات یه پالتوی صورتی خریدم. سه ساعت تموم وایستاده بودم جلوی ویترین مغازه و نگاش میکردم. انگار تو بجای اون مانکنه اونجا وایساده بودی و نگام میکردی. بالاخره خریدمش... تک بود. توی دنیا... برازنده ی تو... لباسات باید تک باشه مثل خودت. لایق خانم دکتر...
الانم آویزونش نکردم جلوم و دارم نگاش میکنم. یعنی یه روز میشه این پالتو رو بپوشی؟
فروشنده پرسید برای دخترمه؟! بهش گفتم نه برای عشقم.
بهم لبخند زد. دیگه از اینکه یکی کنارم ببینتت و بهم بگه دخترته واهمه ندارم. اما تو دیگه کنارم نیستی...
هیچوقت بهت نگفتم صورتی خیلی بهت میاد. با اون گونه های رنگ انداختت زیباترین تصویر دنیا میشی مستانه... »
نامه را در بین دستانش مچاله کرد و هق زد. اشک هایش در بین کاغذ مچاله شده ی بین انگشتانش گم شد. به سختی بغضش را فرو داد و سر بلند کرد. نامه ی بعدی یک ماه قبل ارسال شده بود. یک ماه قبل از آن...
« امروز یه زوج اومده بودن رستوران... یه دختر سه ساله داشتن شبیه تو... مثل تو چشمای درشتی داشت و حسابی شیطون بود. توی مدتی که برای شام اونجا بودن کل رستوران و بهم ریخت. مثل تو که ذهنم و بهم ریختی... احساسم و بهم ریختی.
داری چیکار میکنی؟ چطوری زندگی میکنی؟ خوشحالی؟ هنوزم مثل این دختر بچه بالا پایین میپری؟ هنوزم همونقدر شیطونی؟
شایدم تونستی دل یه مرد دیگه رو بدست بیاری.
عاشق شدی عشقم؟ »
دستش را مشت کرد. مشتش را روی زمین کوبید و سرش را روی نامه ها گذاشت. عاشق شدی عشقم؟ عاشق شده بود. عاشق عشقش... عاشق بود... هنوز هم عاشق بود.
طاهر برایش نامه می نوشت؟ نامه هایی که بعد از پنج سال برای اولین بار می دید؟ نامه هایی که ندیده بود.
دستش را به سمت نامه ی بعدی برد. چند روز قبل ارسال شده بود:
« رفته بودم لندن. هنوزم دلت میخواد بری لندن؟ رفتی لندن؟
romangram.com | @romangram_com