#مردی_که_میشناسم_پارت_198
گویا ته قلبش خالی شد. طاهر از دیدن اخم هایش خندید: خیلی خب بابات و نگه دار برای خودت دو دستی بچسب یه دفعه موش نبرتش.
از کنارش گذشت و سقلمه ای هم حواله ی پهلوی طاهر کرد و پا به درون پذیرایی گذاشت. نگاهی به اطراف انداخت و به افرادی که سعی میکردند بی سر و صدا در آشپزخانه پنهان شوند خیره شد. به عقب برگشت. آرام آرام پچ پچ میکردند.
طاهر در چهارچوب در ایستاد: خب دیگه اون چراغم روشن کن من برم بالا...
نگاهی به همه که نگاهش میکردند انداخت و گفت: بیا تو دیگه. بابام نیست... زنگ بزنم ببینم کجاست.
خود را عقب کشید و خم شده به پشت به طاهر گفت: یعنی رفته سر قرار؟
وَلی پا از آشپزخانه بیرون گذاشت و دستش را بالا برد.
بی توجه به پدرش به طاهر گفت: باید برم دنبالش؟
طاهر سری به تاسف تکان داد و پا به درون پذیرایی گذاشت: بیچاره وَلی... بخاطر همینه تا الان نتونسته با هیشکی جور شه.
دست به کمر زد و قدمی به عقب برداشت. طاهر در پذیرایی را بست و نگاهش روی وَلی که پشت در بود ثابت ماند که در همان لحظه چراغ ها روشن شد و بهادر بود که پا از آشپزخانه بیرون گذاشت: آقا تولدت مبارک...
خندید و دستانش را بهم کوبید. نگاه دقیقش به طاهر بود. قدمی جلو رفت و کنار طاهر ایستاد. وَلی سری کج کرد: رفیق پشت سرم غیبته؟! با دخترم؟
طاهر نگاه گیجش را از دو مرد و دو زنی که برایش آشنا به نظر می رسیدند اما به یادشان نمی آورد گرفت و با شرمندگی سر خم کرد: من نوکرتم.
دست وَلی روی شانه اش نشست: همیشه از این تولدا گیرت نمیاد برادر...
بهادر هم دست روی شانه ی دیگرش گذاشت و گفت: برادر همه رو که به یاد میاری؟
اشاره ای به زنی که سن و سال دارتر از بقیه به نظر می رسید زد: خواهرم و که یادته!
طاهر با یادآوری چشم بست و سری خم کرد: شرمنده بجا نیاوردم.
بیتا لبخند زد: تبریک میگم.
طاهر کوتاه تشکر کرد و همسر بیتا جلو آمد: منم یادت رفتم؟!
از او فاصله گرفت و منصور را در آغوش کشید. مستور گفت: خوشحالم برگشتی و ناراحتم داری میری...
لبخندی زد: اینبار نوبت شماست اون طرفا بیاین.
مریم سری خم کرد و تبریک گفت. محمدرضا با محبت در آغوشش کشید: بی خبر میری بی خبر میای رفیق...
romangram.com | @romangram_com