#مردی_که_میشناسم_پارت_190
دسته مستانه زیر پتو کشیده شد. لبخندش عمق گرفت و گره دستانش را تنگ تر کرد: مجبور شدم بجاش برای لیلا توضیح بدم قصدمون چیه... وقتی خانواده ی لیلا ردشون کردن و خانواده ی بابات فهمیدن خانواده لیلا کین؛ خیلی تلاش کردیم راضیشون کنیم ولی نشد. تهش شال و کلاه کردم رفتیم برای بابات خواستگاری... بابابزرگت که من و دید. فهمید به عنوان خانواده پا پیش گذاشتم قرمز شد. هنوزم صورت قرمز شده اش جلوی چشامه...
سر مستانه بالا آمد.
آرام خندید: بیچاره پیرمرد و جون به لب کردم تا تونستم رضایت بگیرم. هر چند خیلی هم از حرفش کوتاه نیومد و گفت دیگه دختری نداره اما تهش این بود عقد کردن. دو ماه که به پایان خدمت مونده بود خبر دار شدم میخوان ساجده رو بدن به خواهر زاده زن عموم... رفتم درخواست مرخصی کردم...
به چشمان ملوس مستانه خیره شد و خندید: فرمانده گفت نه که نه... منم دیگه دیدم نمیتونم بمونم یه شب که بابات خواب بود فلنگ و بستم و د برو که رفتیم. شبونه یه ماشین دربستی گرفتم با ترس و وحشت... اومدم تهران.
تا پام رسید خونه وَلی زنگ زد که پسر کجا رفتی؟ چیکار کردی؟ شک داشت خونه باشم. فکر نمیکرد برگشته باشم اما اومده بودم. میخواستم جلوی ازدواج ساجده رو بگیرم. نمی تونستم بزارم زن اون بشه... ساجده تنها کسم بود. میدونستم عموم و زن عموم مجبور شده بودن سر پرستیمون و قبول کرده بودن. حقم داشتن... از مادر پدر من که چیزی نمونده بود بشه پشتوانمون... عمومم چیزی نداشت. به زور خرج خودشون و میداد... یه مغازه ی کوچیک سوپری که چیزی در نمی اومد ازش... حق داشت. اما ما هم کس و کاری نداشتیم. مادرم دوتا برادر بزرگتر داشت که هر دوتا مرده بودن... بابامم همین یه برادر و داشت و خواهر کوچکترش که خیلی زندگی نکرد و موقع به دنیا اومدن بچه اش مرد.
زن عموم از خداش بود ما زودتر از سرش باز بشیم. میخواست به خونه زندگی خودش برسه. قرار بود وقتی برگشتم یه خونه اجاره کنم و از عموم اینا جدا بشیم. وَلی گفت دارن دنبالم میگردن و بهتره برگردم و تنبیه و به جون بخرم. اما...
رفتم به عموم گفتم فقط چند ماه دیگه... تحمل کنن تا برگردم و یجا پیدا کنم و از دستمون خلاص شن. گفت میخوام حرف بزنن تو صورتش. میخوام بگن نتونست بچه های یتیم برادرش و نگه داره؟ گفت میخوام این همه سال زحمتش و به باد بدم.
دیگر خبری از آن شادی لحظات پیش در صدایش نبود. حال صدایش درد داشت. ادامه داد: هرچی گفتم حرف خودش و زد... اومدم به ساجده گفتم جهنم و سربازی. به جهنم که میان دنبالم... به جهنم که میشم سرباز فراری. بیا بریم یه جا بگیریم زندگی کنیم. دندم نرم کار میکنم خرجمون در میاد. گفت پسره رو دوست داره. گفت اینطوری خوبه... گفت اگه ازدواج کنه یه باری رو دوش منم نمیشه. هرچی تو گوشش خوندم گوش نکرد و گفت نه... افتادم رو دنده لجبازی و برنگشتم. شدم سرباز فراری. از خونه کوچه و شهر...
وَلی سربازیش تموم شد. برگشت اومد. لیلا تو خوابگاه میموند. یه روز خبر دار شدم دنبال دکتر میگرده بابات... لیلا حامله بود و میخواستن بچه رو سقط کنن... حقم داشتن. با بی پولی که نمی شد زندگی ساخت. نه خانواده بابات میخواستن مادرت و به عنوان عروسشون قبول کنن نه خانواده مادرت کوتاه میومدن. شب که سرم رسید به بالشت و چشام گرم شد یه بچه کوچیک دیدم تو خواب... بال داشت. شبیه فرشته هایی که از بچگی تو گوشمون میخوندن... جلوی چشمام بزرگ شد و یه خانم خوشگل شد. تمام خوابم چشمش تو چشمم بود.
صبح که بیدار شدم رفتم سراغ ساجده... گفتم برای آخرین بار میگم میای یا میخوای ازدواج کنی؟ سرم داد زد که اینقدر تحت فشارش نزارم و اون تصمیمش و گرفته. آوردم پول و دادم بابات... به دلم افتاده بود بچشون یه دختره. یه دختر دوست داشتنی که شبیه فرشته ی توی خوابم می شه.
مستانه آرام لب زد: شد؟
بالاخره لبهایش به خنده باز شد. سری کج کرد و در حال نوازش موهایش گفت: خوشگل تر...
-:بعدش؟
-:بعد اون زندگی یه جور دیگه شد... تو عروسی مامان، بابات... عمت بدجور به چشمم اومد. انگار تا اون موقع ندیده بودمش...
اخم های مستانه در هم کشیده شد اما او ادامه داد: من بابات نبودم به تته پته بیفتم. اهلشم نبودم بخوام کاری بکنم. رفتم رک به ویدا گفتم میخوامش اما هیچی ندارم. یه سرباز فراری ام که هیچ جا بهش کار نمیدن. گفتم وقت بده تا زندگیم و جمع و جور کنم. تا یکم به اوضاع سر و سامون بدم و به وَلی بگم. به پدرت بگم. قول و قرار گذاشتیم. ویدا هم خاطرم و میخواست. رو ابرا پرواز میکردم. همه چی یه رنگ و بوی دیگه گرفته بود. پیش یه حاجی کار پیدا کردم. کبابی بود و من شدم ور دستش... از پاک کردن میزا رسیدم ور دست آشپز و بعدش من مسئول سیخ کردن بودم.
حاجی اولش نمیدونست سرباز فراری ام. همش میترسیدم اگه بفهمه... اما بعدم که فهمید هوام و داشت. مرد بود... خیلی مرد بود. حاجی یه پسر داشت که دبی رستوران داشت. وضعش توپ بود. تو گیر و دار به دنیا اومدن تو بود که پسرش از دبی اومد. حاجی هم حسابی پیشش تعریفم و کرد. پسر حاجی هم چیزی از خودش کم نداشت. معرفیم کرد به یه رستوران بزرگ تو بالا شهر. اونجا هم شاگرد بودم اما حقوقم بیشتر بود. میتونستم زودتر به هدفام برسم. سه سالت شده بود که با وَلی رفتم دیدن ساجده... خبرش رسیده بود که باز شوهرش افتاده به جونش. بهم گفت دیگه نرم سراغش... گفت وقتی من نیستم زندگیش خوبه خوشه... شایدم حق داشت. بودن من زندگیش و داغون میکرد. سر همین سرباز فراری بودنم کلی حرف شنید. دنبال پول بودم. باید هم خرج زندگی خودم و جور میکردم هم اونقدر پول در می آوردم که بتونم طلاق ساجده رو بگیرم. دیگه نرفتم سراغش اما بدجور میخواستم همه چی و جمع و جور کنم و یه دفعه برم و بگیرم دستش و بیارمش از اون جهنم بیرون.
بغضی که به سینه اش چنگ میزد را فرو داد و مستانه بی حرکت مانده بود. تنها می شنید.
نفس عمیقی کشید: تهش زنگ زدم پسر حاجی... گفتم میخوام بیام اون ورا... ور دست خودت. میخوام کار کنم. گفت چرا که نه... خیلی هم خوبه.
قرار شد یکی و پیدا کنه که بتونه قاچاقی از مرز ردم کنه. پنج سالت شده بود که بار و بندیل و بستم. به ویدا گفتم منتظرم بمون. نمیخواست برم اما من باید میرفتم. گفت بمونم درست میشه همه چی... اما قرار نبود درست بشه. اگه قرار بود زورم به مردم و عموم و شوهر ساجده بچربه باید خیلی پول در می آوردم. با شاگرد مغازه شدن نمی شد این پول و در آورد. دانشگاهمم که به دردی نمیخورد. چون سربازی نرفته بودم هیچ جا استخدامم نمیکردن. ویدا گفت بری نمیبخشمت. گفتم زود برمیگردم. با دست پر میام و عروسی میگیرم برات که همه انگشت به دهن بمونن...
مستانه سری به سمت بازویش کج کرد: نیومدی؟
romangram.com | @romangram_com