#مردی_میشناسم_پارت_223


نامه ها را جمع کرد درون جعبه و برخاست. جعبه های بعدی را سر جایشان برگرداند. نامه های باز شده را هم همان طور درون جعبه جمع کرد. در کمد را بست و جعبه را در آغوش کشید. نگاهی به اتاقش انداخت و از راهرو گذشت. در پذیرایی را باز کرد و وارد راه پله شد. دو پله بالا رفت. پاگرد را پیچید و نگاه از در اصلی ساختمان گرفت. پا روی اولین پله که گذاشت نگاهش به گوشه ی نرده ثابت ماند. پنج سال پیش طاهر به این نرده تکیه زده بود. روی همین پله برای ساجده اشک ریخته بود. پا روی پله ی بعدی گذاشت. طاهر دوستش داشت. فراموشش نکرده بود.

هیچ چیز در طبقه ی دوم دست نخورده بود. طبقه ی اول را به ژاله و پدرش داده بود اما عهد کرده بود هیچ چیز نباید در طبقه ی دوم دست بخورد. وارد اتاق شد. روی تختش بالشتی خودنمایی میکرد که هیچ همخوانی با رو تختی و بالشت ها نداشت. بالشت همان بالشتی بود که طاهر سر به آن میگذاشت. کنار تخت روی زمین نشست. جعبه را جلویش گذاشت و دست به نامه ها می برد که سر و صدایی از پایین به گوش رسید. بلند شد. با عجله نگاهی به اطراف انداخت و جعبه را زیر تخت هل داد و نگاهش به جعبه ی لباس خواب سرمه ای خیره ماند. لبهایش را بهم فشرد تا مانع اشک هایش شود که چند صدای ژاله را شنید: مستانه جان؟! اینجایی؟

اشک هایش را با پشت دست پاک کرد. بینی اش را چند باری بالا کشید و بلند شد.

در آینه نگاهی بخود انداخت. تیشرت خاکستری به تنش زار می زد. شانه بالا کشید و به ژاله که مستانه را تکرار میکرد گفت: اینجام.

ژاله در چهارچوب اتاق ایستاد و گفت: خوبی عزیزم؟

سعی کرد کاملا صورتش را به سمت ژاله برنگرداند. تنها سر تکان داد: خوبم.

ژاله نگاهی به اتاق انداخت و گفت: حسابی خسته شدی.

خودش را با کتابهایش که جلوی کتابخانه چیده بود مشغول کرد: نه بابا... کاری نکردم.

ژاله گفت: اجازه هست؟

نگاهش کرد. از اینکه ژاله رعایت حالش را میکرد خوشحال بود. پلک زد: بله بفرما...

ژاله پا به درون اتاقش گذاشت و گفت: عالی شده. خسته نباشی عزیزم. کمک نمیخوای؟

سرش را به طرفین تکان داد: نه. از پسش برمیام.

بینی اش را بالا کشید. برای اینکه ژاله متوجه حالش نشود گفت: نرفتین بیرون؟ فکر کردم قراره شام و با هم بخورین.

-:بابات نگران تو بود. گفت شام بگیریم بیایم خونه.

پوزخند زد. نگرانش بود و تمام این سالها نامه هایی را که برایش له له می زد پنهان کرده بود. از طاهر قول گرفته بود نامی از او نیاورد. رهایش کند. بغضش سر باز می کرد که کلافه سرش را به طرفین تکان داد. صدای قدم هایی باعث شد صاف بایستد.

وَلی در چهارچوب در پدیدار شد. نگاهش نکرد و تنها زمزمه کرد: سلام.

وَلی شاد و سرحال پاسخش را داد و گفت: دخترم چه کرده.

ژاله لبخندی زد: تا شما پدر و دختر حرف میزنین برم غذا رو گرم کنن بیاین شام.

وَلی سری تکان داد. قبل از اینکه ژاله اتاق را ترک کند گفت: من نمی خورم ژاله جون. نوش جان.

وَلی اخم کرد و ژاله گفت: چرا عزیزم؟

romangram.com | @romangram_com