#مردی_میشناسم_پارت_221


نامه را بیرون کشید. و چشم دوخت به متن نامه...

« دیشب خواب دیدم.

خواب یه بوسه رو... بوسه ای که از یادم پاک نمیشه.

امشب همون شبیه که به وَلی قول دادم بخاطر تو دست از سرت بردارم. چهار سال شده... دقیقا چهار ساله... روز شمارش داره سخت میگذره. تو هم یادته؟ امشب بهم فکر میکنی؟ »

هق هقش بلند شد. اشکهایی که روی لبهایش سُر میخوردند را با آستینش پاک کرد و دست به نامه ی بعدی برد. نامه ی بعدی باز هم شب تولدش بود. پلک زد و بازش کرد. همان تاریخ آخرین نامه با تفاوت یک سال قبل...

همراه نامه عکس هایی هم از پاکت بیرون ریخت.

عکس ها را کنار زد و برگه را باز کرد.

« یه رستوران جدید افتتاح کردم. اسمش و گذاشتم مستانه...

امروز افتتاحیه بود. شب تولد تو... شب تولد مستانه باید مستانه افتتاح کرد.

عجیب حس میکنم امشب یه صدایی توی گوشمه.

صدای یه مستانه ای که توی گوشم نجوا میکنه، دوست دارم دوست دارم، دوست دارم دوست دارم، قد تموم آدما، قد تموم عاشقا، دل بردی و پنهون شدی، دل بردی و پنهون شدی. از من چرا ای بی وفا از من چرا از من چرا؟!

هنوزم صدات به خوبی اون روزاست؟!

رستورانت و دوست داری؟»

نامه را کنار زد و عکس ها را برداشت. به تصاویر زل زد. شاید طاهر توی عکس ها باشد اما تصاویر تنها یک رستوران را با آدم هایی در حال غذا خوردن به تصویر می کشید. رستورانی با سبک سنتی... رستورانی با تخت و فواره ای در وسط آن...

عکس ها را گوشه ای انداخت. نفسش بالا نمی آمد. نمی توانست نفس بکشد. دستی به صورتش کشید و نامه ی بعدی را برداشت. نامه ای که با فاصله ی دو ماه قبل ارسال شده بود.

باز کرد:

« امشب مقلوبه درست کردم.

بالاخره نفهمیدم دوسش داشتی یا نه.

دوست داشتی خانم دکتر؟

چطوری؟ نمیدونم چرا دلم شور میزنه. نگرانتم. چته این روزا؟! چرا یه حسی بهم میگه روبراه نیستی؟ مستانه خوب باش. زندگی کن.

romangram.com | @romangram_com