#مردی_میشناسم_پارت_201
بیتا لبخند زد: تبریک میگم.
طاهر کوتاه تشکر کرد و همسر بیتا جلو آمد: منم یادت رفتم؟!
از او فاصله گرفت و منصور را در آغوش کشید. مستور گفت: خوشحالم برگشتی و ناراحتم داری میری...
لبخندی زد: اینبار نوبت شماست اون طرفا بیاین.
مریم سری خم کرد و تبریک گفت. محمدرضا با محبت در آغوشش کشید: بی خبر میری بی خبر میای رفیق...
خود را جلو کشید و گفت: من هیشکی و نمیشناسما...
طاهر خندید و به سمتش برگشت: منصور و خانمش و که میشناسی. محمدرضا و مریم خانم هم دانشگاهی های من و بابات بودن.
وَلی دست دور گردنش انداخت: اون موقع تو اصلا نبودی.
سرش را بلند کرد و لب ورچید: اِ... بابا...
همه خندیدند و نگاهش به طاهر افتاد که خیره بود. نگاه طاهر را دنبال کرد و به عمه ویدایش که دورتر از همه، جلوی آشپزخانه ایستاده بود رسید. تمام شادی اش از وجودش پر کشید.
***
به چشمان عسلی که با ناراحتی تماشایش میکردند خیره شد. ابروان خوش فرمش حس درونش را به نمایش گذاشته بود.
بهادر به شانه اش زد: کادو میخوای یا کیک؟
خندید: رد کنین بیاد ببینم چی خریدین...
وَلی با کیک گردی برگشت و در حال روی میز گذاشتنش گفت: کادو کجا بود؟ واسه مرد به این گندگی تولد گرفتیم تازه کادو هم میخواد.
بهادر نوک انگشتانش را جمع کرد و بوسید: قربون آدم چیز فهم.
به طرح کیک غرق شده در خامه خیره شد. سر برداشت... مطمئنا کار دخترک روبرویش بود که حال دست به سینه تماشایش میکرد. تا لحظه ی ورودشان حالش خوب بود. اما بعد از آن... متعجب از ابروان گره خورده اش دست به جیب برد. باید دلیل این حالش را میپرسید. با نیافتن گوشی اش به خاطر آورد گوشی اش را در جیب پالتویش جا گذاشته است. خود را عقب کشید و نگاهی به اطراف انداخت که وَلی آهسته پرسید: دنبال چی میگردی؟
-:پالتوم. ندیدیش؟
وَلی اشاره ای به راهرو زد: گذاشتمش تو اتاقم.
از جا بلند شد: گوشیم مونده تو جیبم.
romangram.com | @romangram_com