#مردی_میشناسم_پارت_199


برگشت. کاملا صورتش را در مسیر نگاهش قرارداد و خندید.

از اینکه باعث خنده اش شده بود اخم کرد: نخند.

-:به لیدا حسودی میکنی؟!

سرش را به بازوی طاهرتکیه زد و چشم بست: به همه چی حسودی میکنم. حتی به کارمندات که قراره بری پیششون. میخوام یه پرنده بشم و بیام تو جیبت. میخوام...

دستش را بالا آورد و دستبند چرم روی دستش را به بازی گرفت: جای این دستبند باشم.

طاهر دستش را بالا برد و لبهایش را روی انگشتانش گذاشت: مراقب خودت باش.

-:زود برگرد. وگرنه...

با تهدید سر بلند کرد: همه دنیا رو با خبر میکنم.

طاهر تنها به رویش خندید.

تا رسیدن به خانه حرف زد و سوال پرسید. سعی داشت هیجانش را پنهان کند. قرارشان برای ساعت هشت بود. طاهر گفت با وَلی تماس میگیرد تا شام را بیرون بخورند اما پا روی زمین کوبیده بود که الی و بلا باید بروند خانه. طاهر متعجب شده بود اما سکوت کرده و همراهش شد.

در برابر خانه کلید انداخته و وارد خانه شدند. چراغ ها خاموش بود.

طاهر سری کج کرد: برم بالا... وقت شام صدام کن.

دست طاهر را گرفت و کشید: نههه...

چنان نه را فریاد زد که طاهر متعجب ایستاد: چرا اینطوری میکنی؟

نگاهی به پذیرایی فرو رفته در تاریکی انداخت: میترسم.

کلی فکر کرده بود تا این به زبانش بیاید.

طاهر پله ای را که بالا رفته بود پایین آمد و در حال گذشتن از کنارش برای جلوتر رفتن گفت: اینم بازیه جدیده؟!

نیشخندی زد و دست طاهر را فشرد: چه بازی...

طاهر برگشت. در تاریکی زل زد به چشمانش: داری شیطنت میکنیا.

از آنچه طاهر به زبان آورده بود لبهایش به خنده باز شد اما از یادآوری اینکه همه در خانه هستند و صدایش را می شنوند آب دهانش را فرو داد و اشاره زد: فکر کنم بابا خوابه.

romangram.com | @romangram_com