#مردی_میشناسم_پارت_184


-:جدی؟میشه یعنی؟

-:آره حالا ترم بعد یه روز میبرمت.

هیجان زده گفت: دستت درد نکنه. چیکار میکردی؟

-:درس میخوندم. اما ذهنم پی یه پاکتیه که برای طاهر آوردن. خیلی سعی کردم بفهمم توش چیه ولی نمیشه. همش سیاهه.

نریمان خندید: کی آورده؟

-:پیک آورد.

-:پس حله دیگه. چیکار داری چیه...

-:آخه کنجکاوم. چیه که آوردن برای طاهر!

نریمان با بدجنسی گفت: شاید بلیطای رفتنش...

در گوشی جیغ کشید: نهههه.!

حتی تصورش هم وحشتناک بود. کم مانده بود به گریه بیفتد. بلیط طاهر؟ بلیط برای رفتنش. دق میکرد اگر طاهر می رفت. طاهر نباید می رفت. حق رفتن نداشت. اگر می رفت باید او را هم با خود می برد.

نریمان خندید: شوخی کردم بابا. حالا خودت و اذیت نکن. اگه فکر میکنی خیلی کنجکاوی آروم بازش کن بعدم چسب بزن برش گردون سر جاش.

متفکر به پاکت چشم دوخت. حق با نریمان بود میتوانست اینکار را انجام دهد. می توانست محتوای پاکت را ببیند. میتوانست مطمئن شود که بلیطی در کار نیست. طاهر چنین کاری نمیکرد. طاهر دل نمی کند. فکرش هم می توانست به دیوانگی اش بکشد. طاهر ترکش نمیکرد. طاهر اهل این نامردی ها نبود. پدرش از خوبی های طاهر میگفت.

نریمان تقریبا در گوشی فریاد زد: الوووووو...

به خود آمد و گفت: بعدا میحرفیم.

-:اوهو... رفتی تو حس که. باشه برو به فضولیت برس. منم کم فضول نیستما... فهمیدی توی پاکت چیه به منم خبر بده.

تماس را قطع کرد. دستش را به لبه ی پیشخوان گرفت و پاکت را پیش کشید. برگشت و به ساعت نگاه کرد. هنوز تا آمدن پدرش وقت داشت. وارد آشپزخانه شد و چاقویی برداشت. چاقو را لبه ی درب بسته شده ی پاکت نامه گذاشت اما با تردید عقب کشید. نگاهی به اطراف انداخت و پاکت را بلند کرد. هیچ نام و نشانی نداشت. اسمی هم رویش قرار نداشت. می توانست پاکت را باز کند و در پاکت جدید همه چیز را قرار دهد. با این فکر لبخندی شیطانی روی لبهایش نشست. پاکت را برداشت و با دو وارد اتاقش شد.

ابتدا پاکت نامه ای از کمد بیرون کشید تا به محض باز کردنش محتوای پاکت را به پاکت نامه جدید انتقال دهد و با هیجان چشم دوخت به پاکت. دستش را روی گوشه ی آنه گذاشت و عقب کشید. جدا شدن دو برگه از هم همانا و بیرون ریختن محتوایش و رها شدنشان جلوی پایش همانا...

متعجب به دفترچه های کوچک رنگی خیره شد. پاکت را بین انگشتانش مچاله کرد و خم شد. اولین دفترچه را که دقیقا روی انگشتان پایش افتاده بود برداشت و باز کرد. به عکس طاهر روی اولین برگه اش خیره شد. به محتوای عربی و انگلیسی آن...

دفترچه ی بعدی را برداشت و با دیدن پاسپورت طاهر نفسش حبس شد. به تصویر طاهر روی برگه ها زل زد. طاهر به رویش لبخند می زد. پاسپورت؟ طاهر پاسپورت داشت؟ پدرش گفته بود چون طاهر از سربازی فرار کرده و بعد هم غیرقانونی از کشور خارج شده بود، نمی توانست پاسپورتی داشته باشد. اما حال پاسپورت داشت. طاهر پاسپورتی داشت که تصویرش روی آن حک شده بود و نام جمهوری اسلامی ایران را هم در بالای صفحه یدک می کشید. نفس حبس شده اش را به سختی بیرون فرستاد و دست به برگه ی سفید برد.

romangram.com | @romangram_com