#مردی_میشناسم_پارت_163
نگاهش را تا گوشی پایین کشید. جوابی از طاهر نرسیده بود.
اینبار نوشت: بارونیه... خیس میشم...
اس ام اس را ارسال کرد.
فلاحی وش دوباره سر درس برگشت و گفت: زیست یکی از درسای مهم تونه ازش سرسری نگذرین.
با روشن شدن صفحه ی گوشی اش به سرعت سر کج کرد. پیام رسیده را باز کرد اما با دیدن متن پیام لبخند و هیجانات درونی اش از بین رفت. طاهر خصمانه نوشته بود: «سرویس داری».
دندان روی هم سایید و نوشت: امروز با سرویس نمیرم. نیای جلوی بارون میمونم.
تا آخر زنگ یک چشمش به گوشی بود یک چشمش به توضیحات فلاحی وش، که چندان درکی از آنها نداشت چون در تمام مدتی هم که نگاهش به تخته بود به این فکر میکرد هر آن ممکن است طاهر پاسخی بدهد. هر آن ممکن است طاهر از آمدنش بگوید.
اما بر خلاف انتظارش هیچ پاسخی دریافت نکرد. این بی پاسخی را به پای این گذاشت که طاهر خواهد آمد.
با خوردن زنگ وسایلش را جمع کرد و همراه شراره از مدرسه بیرون رفت. شراره به سمت سرویس میرفت که پا نگه داشت. شراره پرسید: چرا نمیای؟
باران با شدت به سر و رویش می کوبید. شانه بالا کشید: میخوام تو بارون قدم بزنم. قراره طاهر بیاد دنبالم.
شراره کمی نگاهش کرد و گفت: واقعا میاد؟
-:بهش گفتم بیاد. تو بارون قدم زدن خوبه.
شراره سری کج کرد: خب پس رفتم من. زنگ میزنم بهت...
قدمی به سمت سرویس برداشت و برایش دست تکان داد.
نوایی از ماشین پیاده شد: مستانه جان نمیای؟
سری به طرفین تکان داد: نه... قراره بیان دنبالم. مرسی... از بارون خوشم میاد.
نوایی با تردید گفت: پس اگه نیومدن زنگ بزن بیام دنبالت.
نیشخندی زد: چشم مرسی.
زمان زیادی طول نکشید تا جمعیت انباشته شده، به خیابانی سوت و کور تبدیل شد. سرد بود و خیسی تنش این را تشدید می کرد. دستانش را در جیب فرو برد و پا به پا شد. گویا طاهر واقعا قصد آمدن نداشت. با نوک کفش به گودال آبی ه ایجاد شده بود کوبید که سوناتای سفید رنگ در برابرش توقف کرد.
با پایین کشیده شدن شیشه ی ماشین نگاهش بالا آمد و به پسر جوانی که با سری کج شده گفت: زیر بارون موندی...
romangram.com | @romangram_com