#مردی_میشناسم_پارت_160


اخم هایش را در هم کشید و گفت: از وقتی اون دختر توئه. از وقتی که تو تنها خانوادمی...!

وَلی سکوت کرد. خیره شد به چشمانش... طاهر پیش رویش خشمگین بود. می فهمید... حس میکرد.

لبخندی به رویش زد: چته مرد؟ چرا اینقدر بهم ریختی؟!

طاهر کمی مکث کرد. سرجایش نشست و کمی جا به جا شد: من نمیتونم مسئولیت دخترت و قبول کنم وَلی... این خیلی سنگینه.

وَلی لبخند تلخی به لب نشاند. پلک زد. مرد مقابلش از دخترش وحشت داشت.

طاهر از جا بلند شد: اگه میخوای بفرستیش خارج از کشور... بفرستش لندن. آلمان.فرانسه. مالزی... هر جایی به جز دبی. هر جایی که نخوای بسپاریش به من...

-:چرا؟!

ذهنش دستور ایست داد. چرا؟! چرایی که به زبان آورد تمام افکار ذهنش را بهم ریخت. باید میگفت چون دخترت عاشقم شده است؟ چون میترسم از دختر عاشقت؟ چون از هر لحظه ی این زندگی وحشت زده ام؟!

پلک زد. آرام زمزمه کرد: چون دختر توئه.

-:یعنی اگه یکی دیگه بود قبول میکردی؟

حس کرد تمام آنچه در معده دارد به دهانش برمیگردد. درمانده مانده بود. دستش را مشت کرد و گفت: آره هرکسی جز دختر تو...

-:از چی میترسی؟ نکنه میترسی بین تو و دخترم اتفاقی بیفته؟

وحشت زده به صورت وَلی نگاه کرد. وَلی با یک تای بالا رفته ی ابرویش تماشایش میکرد. مستانه چیزی گفته بود؟ از این دخترک بعید نبود چیزی گفته باشد. لعنتی...

کمی تردید کرد و گفت: اگه اتفاقی برای مستانه بیفته هیچوقت خودم و نمی بخشم. من نمیتونم مسئولیتش و قبول کنم. من نمیتونم اگه اتفاقی براش بیفته کاری بکنم. اگه اتفاقی بیفته نمیدونم جواب تو رو چی باید بدم. هیچی نمیدونم.

کلافه دستی بین موهایش کشید.

-:طاهر تو مستانه رو خیلی دوست داری...

از بین دندان های قفل شده اش غرید: من اون و به عنوان دختر تو دوست دارم. نه بیشتر از این...

وَلی چند لحظه خیره خیره نگاهش کرد و گفت: باشه. خودم با مستانه حرف میزنم.

بالاخره سر به زیر انداخت. نفس سنگین شده اش را رها کرد و به سختی لب زد: ممنونم.

***

romangram.com | @romangram_com