#من_پلیسم_پارت_147

.قتی اومدم بیرون یه نفس راحت کشیدم!اتمام هیچکدوم از پرونده هام انقدر بهم حال نداده بود!محمدحسین درودگر...متولد 14/6/1362 صادره از تهران...نام پدر فریبرز...متهم به قاچاق غیرقانونی اعضا و جوارح مختلف حدود 57 تن به سایر کشور های همسایه و همچنین 184 فقره آدم ربایی و قاچاق آنها به کشور های عربی ،محکوم به 7 سال حبس تعزیری با اعمال شاقه و 3 بار اعدام میگردد.....

وقتی میبردنش سمت ون های زندان اوین دیدمش.اونم منو دید.رفتم جلوش.گفتم:هیچ احساسی ندارم محمد حسین!!داری بری اونور!!!!!

زل زده بود تو چشام...منم منتظر بودم ببینم چی میگه...

-دوست داشتم!....بعد از مدتها تنها دختری که با سادگی رفتارش منو جذب کرد تو بودی!تو شکل هما بودی!عشق هفده سالگیم!!!!من اونو دوست داشتم ولی اونو دزدیدن!فرستادنش دبی!عین کاری که من با بقیه میکردم!بعد از اون منم عوض شدم...ولی تو بعد از مدتها شکل اون بودی.رفتارت سادگیت ...خنگ بازیات!!میخواستم ببرمت اونطرف...با خودم..فکر کردم شاید تو به پلیسا گفته باشی واسه همین شنود واست گذاشتن...منم گفتم که ولت میکنم...با اون مردا قرار گذاشتم مسیرو عوض کنن نمیدونستم اونام با پلیسن....وگرنه مو لای درز نقشم نمیرفت...با هم میرفتیم اونورو یه زندگی راحت...چهار سال با خودم جنگ داشتم...از یه طرف میخواستم برم ولی از طرف دیگه فکر تو یا بهتر بگم...هما نمیذاشت درست تصمیم بگیرم....لحظه ـآخر دیگه نتونستم تحمل کنم...اومدم سراغ تو...که کاش هیچوقت نمیومدم!!!!!

سربازا کشوندنش...من موندم و یه عالم فکر و خاطره...پس من اشتباه نمیکردم!!!یه احساسی بوده...چشماش همش دروغ نبوده.....میدونستم که یه چیزی این وسط میلنگیده!!

خب اعتراف میکنم که یه خورده عذاب وجدان گرفته بودتم!!!ولی دیگه کاری نمیتونستم بکنم...من باید سعی میکردم به امیر یا همون ارمیا فکر کنم....من میتونم....باید بتونم...من هرکاری رو که اراده کنم میتونم انجام بدم...چرا نتونم.....؟!؟!؟!؟

من میتونم...چون من یه دختر ایرانیم... چون من ریحانه محمدیم....سروان دایره جنایی پلیس منطقه 5!....چون من دختر جمشید محمدی هستم....چون من پلیسم!!!





پایان

romangram.com | @romangram_com