#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_169
- من : كي گفته تنهاش بذاريد ؟ خب اونو هم بياريد ... اتفاقا خيلي خوشش مياد و خوشحال ميشه ...
- مهسا : آخه راحله جون ...
- مائده : آخه بي آخه ...
- پدرام : پس حله ديگه ؟؟؟
محمد و مهسا يه نگاه به هم كردند و سرشون و تكون دادند ...
- پونه : كي راه مي افتيم ؟
- پدرام : فردا بريد يه مرخصي يه هفته اي بگيريد ... پس فردا ، صبح راه مي افتيم ...
بعد از قرار و مداراي سفر شمال و صرف شام ، مهمونا كم كم رفتند . تو تختم دراز كشيده بودم . داشتم به اين فكر مي كردم كه حتما علي هم مياد ... نمي دونم از اين موضوع خوشحال بودم يا ناراحت ... بيشتر نگران بودم ... نمي دونم دليل نگرانيم چي بود ! ... بعد از دقايقي فكر كرد ، پلكام سنگين شد و خوابم برد ...
*****
وارد بيمارستان شدم . يه راست به سمت اتاقم رفتم . مانتوي سفيدم و از روي چوب لباسي برداشتم و با مانتوي توسي رنگي كه تنم بود عوض كردم . مقنعه ي مشكي ام رو روي شونه هام مرتب كردم و پشت ميزم نشستم . يه زنگ به اتاق پونه زدم .
- پونه : سلاااام ... صبح عالي متعالي ...
- من : سلام ، خوبي ؟
- پونه : خوبم ، تو چطوري ؟
- من : بد نيستم ... كي ميري دنبال برگه ي مرخصي ؟ ...
- پونه : هر وقت خواستم برم زنگت مي زنم با هم بريم ! ... كاري باري ؟؟
- من : قربانت ... فعلا !
- پونه : فعلا
مشغول بررسي پرونده هاي بيمارام بودم كه در اتاق زده شد .
- من : بفرماييد ؟
romangram.com | @romangraam