#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_167

هنوزم بچه بود ...

- من : انقدر ضايع است خواب بودم ؟

- مائده : صورتت پف كرده ...

با هم وارد هال شديم ... پدرام روي مبل دو نفره لم داده بود .

- من : سلام پدرام !

- پدرام : سلام راحله ... خوبي ؟

- من : خوبم ، اتفاقا چند ساعت پيش داشتم غيبتتونو مي كردم ...

مامان يه چشم غره ي اساسي رفت كه اشهدم و خوندم ...

- پدرام ( با خنده ) : حالا چي مي گفتي ؟

- من : هيچي ... داشتم مي گفتم شما كه صبح تا شب اينجاييد ، امروزم از صبح مي اومديد يه كمك به منِ بيچاره مي كرديد ... مامان امروز منو كوزت كرد ...

- مائده ( با خنده ) : نه ديگه آبجي ... ما مهمونيم ... احترام مهمونم چـــــــي ... ؟؟؟؟

و يه نگاه به پدرام كرد و چشمك زد كه پدرام با خنده ادامه داد : « واجبـــــه ... !!! »

- من : پس اينطورياست ؟

- مائده : مگه غير از اينو انتظار داري ؟

- من : رو تونو برم ...

پدرام و مائده كه مي دونستند به قدر كافي منو حرص دادند با هم زدند زير خنده ...

چند دقيقه ي بعد ، بقيه ي مهمونا هم رسيدند . با مائده از مهمونا پذيرايي كرديم . رفتيم تو جمع جوونا نشستيم . بچه ها داشتند از هر دري با هم حرف مي زدند . از مهسا پرسيدم : « طاها كو ؟ »

- مهسا : دادمش به مامان !

به زن دايي نگاه كردم كه طاها تو بغلش بود . عاشق اون لپاي تپلوش بودم . دستتو دراز مي كردي ، لپش مي اومد تو دستت ... با لبخند برگشتم سمت مهسا و گفتم : « نسبت به دفعه ي آخري كه ديدمش بزرگتر شده ، ماشالله ... »


romangram.com | @romangraam