#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_130
همون موقع صداي زنگ گوشيم بلند شد . اول خواستم بي اعتنا باشم ولي ول كن نبود ... بعد از جستجوي زياد گوشي و زير جزوه هام پيدا كردم ولي تا خواستم جواب بدم قطع شد ! پونه بود ... نگاه كردم به صفحه ي گوشي ... 17 تا ميس كال كه با كمال تعجب 3 تاش از علي بود ... و 4 تا پيام كه 3 تاش از پونه است و يكي اش ... بازش مي كنم :
« سلام راحله ... امروز يه جورايي مطمئن بودم كه مياي و مي بينمت ... خيلي منتظر موندم ، مي دونم كه اومدي ولي نمي دونم چرا خودتو پنهون كردي ! مي خواستم بگم كه منو حلال كني و به پيشرفتت ادامه بدي ... از صميم قلبم آرزو مي كنم كه موفق باشي ... خواهش مي كنم كه منو فراموش كن و خودتو درگير اين احساس زود گذر نكن ! برام دعا كن ! خدانگهدار »
با خوندن پيام دوباره داغ دلم تازه شد ... خيال مي كردم توش ... توش ... انتظار داشتم چي بگه ؟ ... اس ام اس و پاك كردم و گوشي رو خاموش ... خودم و انداختم تو تخت ... كمي بعد پلكاي خيسم سنگين شد و خوابم برد ...
*****
- پونه : راحله وايسا ... با توام دختر ... ! چرا جوابم و نمي دي ؟ مي دوني ديروز تا حالا چند بار بهت زنگ زدم ؟ ... آخرشم كه گوشيتو خاموش كردي ! ديگه داشتم مطمئن مي شدم خودكشي كردي ... آخه من نمي دونم اين گوشي لامصب و با چه هدفي خريدي ؟ هميشه يا خاموشه يا جواب نمي دي ! راحـــله ... با تواما .... !!!!
- من : ميشه انقدر حرف نزني ؟ اصلا حوصله ندارم ! سرم داره منفجر ميشه ...
- پونه : با اين حال خرابت چجوري اومدي دانشگاه ؟! ... مي موندي خونه بهتر نبود ؟
- من : تو خونه بدتر حوصلم سر مي رفت ... حداقل اينجا يكم سرم گرم ميشه ، كمتر فكر و خيال مياد سراغم !
- پونه : راستي ، مائده هنوز تصميم نگرفته ؟ والله پدرام اين روزا اصلا حال و حوصله نداره ... انقدر گند دماغ شده كه نگو ... الان ديگه يه هفته شده ها ... ! بچمون داره از دست مي ره ! يه هفته است اصلا مائده رو نديده و جلوش آفتابي نشده تا مائده قشنگ فكر كنه ! بس نيست ؟ ... راحلــــ ـــه ... با تواما ... اَه ...
- من : امشب با مائده حرف مي زنم ... راضي شدي ؟
- پونه : ايول خيلي گلي ...
وارد كلاس مي شيم و با پونه سر جاي هميشگيمون مي شينيم ... از پشت سر صداي پچ پچاي مرجان و بقيه ي دختراي كلاس و مي شنوم ... سعي مي كنم بهش توجهي نكنم تا اعصابم از ايني كه هست خرد تر نشه ، ولي انگار اين دختر خودش دنبال شر مي گرده !
- مرجان : بَـــه ... سلام راحله خــــانم ! خوب هستيد ؟
- پونه : ببينم مرجان ... امروز چه كرمي به جونت افتاده ؟
- مرجان : ايششش ... كي با تو حرف زد ؟
- پونه : بخواي امروز به پر و پاي راحله بپيچي ، من مي دونم و تو !
- مرجان : اوه ... چي شده ؟ خانم اعصابشون متشنّجه ؟ آو ... نكنه فرهاد خان دست رد به سينشون زده ؟
- پونه : هيچ معلوم هست چي واسه خودت وِر وِر مي كني ؟
- مرجان : از قضا شما اون روز تشريف نداشتيد ... اما بقيه بودن و ديدن كه اين خانمِ به ظاهر متين داشتن چه دل و قلوه اي مي دادن !
romangram.com | @romangraam