#کما_پارت_52


متعجب سرمو بالا آوردم ، بهراد بود .... مگه میشه اینم که روحه چجوری دستش از بدنم رد نشد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

با حیرت به هم خیره شده بودیم ، کم کم رنگ نگاهش عوض شد ، یه جور خاصی نگاه می کرد ، ته چشماش یه چیز خاصی داشت که ازش سر در نمیاوردم ... انگار با چشماش منو هیبنوتیزم کرده بود ...

___________________

بهراد :

نسبت به چشماش کشش عجیبی داشتم ، مثل مثلث برمودا با یه جاذبه خاصی تمام هوش و حواس منو به سمت خودش کشیده بود ... چه نگاه لذت بخشی ! ... لذت غیر قابل وصفی به تمام روحم تزریق شده بود که یه دفه صدای آقای فدوی با اون صوت زیبا تو گوشم پیچید :

" قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذلِکَ أَزْکَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ "

سریع نگاهمو گرفتم ... اونم انگار به خودش اومد و صاف شد و منم دستمو برداشتم ... وای خدایای من ... گند زدم گنـــــــــــد ... همونجوری که پشتم بهش بود گفتم :

من معذرت می خوام ...

بعدم تند اومدم بیرون ... هیچ چیز مثل سابق نبود هیچ چیز ... یه چیزی در من تغییر کرده بود که خودمم نمی دونستم چیه ؟!

رفتم توی حیاط ... خدایا منو ببخش ... ببخش که گناه کردم ...





حال عجیبی داشتم ... خودمم نمی دونم چم شده بود که نتونستم نگامو بگیرم !

برای عوض کردن حال و هوام چشمامو بستم و ...





به نظرت پلیسا می فهمن ؟

چیو می فهمن ؟

اینکه کار ما بوه دیگه ...

چی کار ما بوده ؟

اااااااااه سهیل چقدر خنگی همین بهراد دیگه ...

نه از کجا می خوان بفهمن آخه ... اگه خودمون گاف ندیم کسی نمفهمه ...

romangram.com | @romangram_com