#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_375


- حتما .





به سمت آنجلا و فرانکو رفتم و روی زانوهام نشستم :





- بچه ها قول بدید ما که نیستیم کارهای خوب انجام بدید و مادربزرگو خوشحال نگه دارید .





هر دو همزمان گفتن :





- قول میــــدیم .





لبخندی زدم و هر دو رو بوسیدم ، عجیب بچه های شیرین و دوست داشتنی ای بودند ،





با اینکه سن بسیار کمی داشتند اما فهم بسیار بالایی داشتند ، هیچکس از موقعیت پیش آمده برایشان توضیح نداده بود اما خودشون وضعیتو درک می کردند و سوالی نمی پرسیدند ...





کارلو زودتر از من از خونه خارج و سوار ماشین شده بود ، خداحافظی سرسری با مادربزرگ و بچه ها کرد و با حالتی غم انگیز از خانه خارج شد ... انگار ... انگار ... انگار که این آخرین دیدارش با خانه هست ...





من هم بعد از خداحفظی و خروج از خانه کنار کارلو در صندلی عقب نشستم و به راننده فرمان حرکت دادم ،





ترجیح دادم ماشین تو خونه بمونه تا در صورت نیاز مادربزرگ استفاده کنه ...



romangram.com | @romangraam