#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_338
خیلی ناگهانی صورتشو جلو آورد و من از بوسه اش گرم شدم ، عمیق می بوسید و قصد نداشت به این بوسه پایان دهد ،
کم کم انگشت های دستم باز شد و لباس ها روی زمین افتاد ، ناخودآگاه دستانم بالا اومد و دور گردنش حلقه شد ،
نمی دونم چطور شد که من هم همراهیش کردم ، بالاخره این من بودم که عقب کشیدم ،
کارلو نفس عمیقی کشید :
- گفته بودم اسممو که صدا می زنی دلم می خواد ببوسمت !
- یعنی من جرات ندارم در جمع تو رو صدا بزنم ؟!
- من هر وقت بخوام تو رو می بوسم .
- شاید در اینجا این کارها عادی باشه اما در ایران خلاف عرف هست .
- به خاطر همین اون روز سر میز صبحانه پدر و مادرت ناراحت شدند ؟
- دقیقا همینطوره .
romangram.com | @romangraam