#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_302
ضربه ای به در زده شد ، هستی بلند شد و درو بازکرد ، کارلو وارد شد :
- یامین باید تنها باهات حرف بزنم .
به هستی اشاره کردم که بیرون بره و اون هم پشت سر کارلو خط و نشون برام کشید و بیرون رفت ،
رو به کارلو گفتم :
- من آماده شنیدنم .
پسر ایتالیایی که شباهتی به اون آدم داخل مسجد نداشت و موهاشو کوتاه و ریش هاشو زده بود روی صندلی روبروی من نشست :
- من از فراموشی تو سواستفاده کردم .
- چه سو استفاده ای ؟
- من به اعضای خانواده تو گفتم که من و تو به هم علاقه مند بودیم .
romangram.com | @romangraam