#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_244




بعد از چند سوال دیگه از اتاق بیرون اومدم ، اینبار مامان و بابا داخل رفتند ،





زنگ موبایلم باعث شد از کیفم خارجش کنم و با دیدن اسم مادربزرگ سریع تماسو برقرار کردم :





- سلام بانو ریتا .





- سلام عسلم ، خوبی ؟





- من خوبم ، شما خوبی ؟





- نه اصلا خوب نیستم .





- چرا ؟





- دلم برای تو و کارلو تنگ شده .





- من هم دلم براتون تنگ شده ، کارلو هم فکر میکنم برای شما دلش تنگه .





- اوه شوخی می کنی ؟! کارلو اونجا دلش برای من تنگ باشه ! مثل این می مونه که خورشید در شب طلوع کنه ، همین اندازه ناممکنه .

romangram.com | @romangraam