#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_242
- چون فکر می کردم برای خواسته ی دیگران احترام قائلی .
چند ثانیه ای در چشم هایم نگاه کرد و بعد به آرامی دستشو از روی دیوار برداشت ، با اینکه حس کردم حرفی برای گفتن داره اما بدون هیچ حرفی رفت .
هنوز دور مچم حرارت داشت ... انگار جای تک تک انگشتانش از روی آستین به داخل نفوذ کردند و روی پوستم گرمای عجیبی به وجود آورده اند ...
- حال شما بهتره ؟
- بله خداروشکر بهترم جناب سرهنگ .
- پس می تونیم شروع کنیم ؟
- بله حتما .
- از اون 4 نفر کسی رو از قبل میشناختی ؟
- بله ، 2 نفر از اونها رو میشناسم ، ساسان کبیری و شیما فلاح .
romangram.com | @romangraam