#خیانتکار_عاشق_پارت_312

_چی؟

_الان داشتی به این فکر می کردی اگه بابام سه تا زن گرفته باشه، چه دله خجسته ای داشته!

کمی خجالت کشیدم، انگار که می تونه افکارم رو بخونه.

_بعد از اون زنیکه فقط یه بار ازدواج کرد و رابرت و آندره حاصل همونن!

با غم گفتم

_متاسفم...

بلافاصله گفت

_نباش! پس ورونیکا هیچ خونواده ای نداره! بستگانش چی؟

_ از چهارده سالگی که آوردنش پرورشگاه، توی یه تصادف حافظش و از دست داده بود.

اخم‌ کمرنگی میون ابروهاش نقش بست و به آرومی گفت

_بد شد!

_به نظرت این وصلت مشکلی داره؟

تو دلم پوزخند زدم.

کلمه ی مشکل دربرابره وضعیت سارا هیچ بود.

_از چه لحاظ؟

_از این لحاظ که شما انگار از خونواده ی پرنفوذ و ثروتمند و با اصل و نسبی هستید!

ازدواج یکی از پسرای خونواده با یه دختر که گذشتش معلوم نیست و توی پرورشگاه بزرگ شده، برای خونوادتون مقبوله؟

_نمی دونم بهت گفتم یا نه ،ولی خونواده ی ما طوری نیست که کسی مجبور به چیزی بشه که نمی خواد! محدودیت زیاد داره ولی برای خواهرم؛ نه منو رابرت و آندره...

پدرم به اصالت و ثروت اهمیت نمی ده، اگه دختر مقبولی باشه مادرمم راضی می شه، کاره سختی نیست.

_یعنی به نظرت مشکلی نداره؟

_به من ربطی نداره؛ اون ها هستن می خوان با هم باشن.

_پس پرورشگاهی بودن مطرح نیست؟

_این بستگی به ورونیکا داره، مگه هر کی خونواده داشته باشه آدمه؟

باز هم پرورشگاهی بودن خوبه که حداقل گذشته ی بدی نمی تونن داشته باشن.

با این حرفش ناخواسته دست هام مشت شدن، پس به سابقه اهمیت می ده و این دقیقا نقطه ضعف ماست!


romangram.com | @romangram_com