#خیانتکار_عاشق_پارت_306

دکمه رو زدم و وارد شدم، از دیدن چهرم توی آینه ی آسانسور تعجب کردم، آخرین بار که خودم و چک کردم، شاداب و زیبا بودم، اما در عرض چند ساعت چشم هام از شدت گریه پف کرده بودن و ریمل ریخته شدم هاله ی سیاه رنگی رو تا زیر استخون گونم به وجود آورده بود.

دستم و روی گونم کشیدم و کرم ماسیده شدم رو پاک کردم، آسانسور ایستاد و خارج شدم.

راهرو توی سکوت شب فرو رفته بود و نور مهتابی های بالای سرم از ظلمت شب کم نکرده بودن.

با شونه های افتاده به سمت اتاقم رفتم.

تنها حسن امشب این بود که هم اتاقیام شیفت شب بودن و جنی هم هنوز از مرخصی برنگشته بود.

دستم و روی دستگیره گذاشتم و ناامید کشیدمش، اما در کمال تعجب در باز بود...

بدون روشن کردن چراغ، نیم بوت هام و نزدیک جا کفشی رها کردم و کتم و از همونجا روی تخت پرت کردم، انگار یکی توی اتاق بود، به تختم که نزدیک شدم صدای خش خش لباس و قدم های رو که بهم نزدیک می شدن، شنیدم.

دستی دور کمرم حلقه شد و پرت شدم توی آغوشش.

توی تاریکی دستم و روی موهاش کشیدم، لطیف بودن عین ابریشم، بوی بدنش و می شناختم.

_خوبی؟

بغض کردم، اما نتونستم حرفی بزنم، دستم و لای موهاش فرو کردم و سرم و روی شونش گذاشتم.

با زحمت گفتم

_خوبم، آبجی کوچولو...!

بدون توجه به حرفم، با دلخوری گفت

_پس بزار لامپ و روشن کنم.

از آغوشش بیرون رفتم و روی تخت آگاتا نشستم

_جلوت و نمی گیرم، اما دوس نداری قیافم و ببینی.

بدون روشن کردن لامپ کنارم روی تخت نشست...

دماغم رو بالا کشیدم و گفتم

_بهت گیر نمی دن اومدی اینجا؟

_تا سرشماری صبح هنوز چهار ساعت مونده...

با جدیت گفتم

_برای خودت دردسر درست نکن و برگرد آسایشگاه.

بدون توجه به حرفم، گفت

_داریم میریم؟!


romangram.com | @romangram_com