#خیانتکار_عاشق_پارت_302

_با یه گزارش می تونی انتقامت رو بگیری پس از فرصت استفاده کن و از فرمانده و این پادگان دورم کن!

از کنارش بلند شدم و بدون هدف به سمت نرده ای رفتم که چند ساعت پیش رایان بهش تکیه داده بود.

استرس داشتم، آخره بی رحمی بود که دنیا عشقم رو انقدر زود ازم بگیره...

از شنیدن صدای قدم هایی که بهم نزدیک می شدن، با دلی آشفته اما ظاهری خونسرد روم و برگردوندم، اما کامیار نبود، آراد بود...

از دیدنش خسته شده بودم، جدیدا هر دفعه که صدای نفس ها و بوی عطرش رو در نزدیکم حس می کردم، باید جواب پس می دادم و از رایان فاصله می گرفتم.

با اخم و جدیت بهم خیره شد، زیر نگاهش داشتم آتیش می گرفتم و آب می شدم

شاید هم الان می فهمیدم که چرا آراد با اومدنم مخالف بود.

انگار حدسش درست در اومده بود و واقعا این ماموریت مناسب من نبود؛ با اومدنم نه تنها جون خودم بلکه خیلیای دیگه رو هم به خطر انداختم.

شرمنده بودم، اما نتونستم حالتی از پشیمونی رو نشون بدم و خودم و عشق پاکم رو مقصر و خجالت زده جلوه بدم

سرم رو بلند کردم و گفتم

_خب، می خوای چیکارم کنی؟

حالت چشم هاش رو که دیدم، کمی ترسیدم، قبل از اینکه واکنش یا حرف دیگه ای بزنم دستش بالا رفت و بعد از ثانیه ای طرف راست صورتم زیر سنگینی دستش سوخت...

سرم و خم نکردم و بدون هیچ حرکتی منتظر واکنش بعدیش موندم، انتظار رفتار خوبی نداشتم، اما این حرکت اون هم از جانب آراد، باعث شد که برای چند ثانیه به این فکر کنم که بخاطر رایان چقدر تنها و بدبخت شدم.

با لحنی که سعی می کرد ولومش رو کنترل کنه، جواب داد

_می خوام چیزهایی که یادت رفته رو بهت یادآوری کنم... چرا با دروغ خیانتت توجیح نمی کنی؟ چرا نمی گی داری موفق می شی و خدمت بزرگی رو به کشورت می کنی؟

به آرومی گفتم_نیازی نیست حرف های رو بگم که خودت می دونی...

پوزخندی زدم و گفتم

_ازتون خواستم بیاین اینجا، تا بهتون بگم که ماموریت من همین الان شروع شده، راهم رو به قلب و زندگیش باز کردم و می تونم ماموریتی که بخاطرش اعزام شدم رو انجام بدم.

خنده ی هیستریکی کرد و سرش رو پایین انداخت، بعد از چند ثانیه که سرش رو بلند کرد، همون میرغضبی بود که می شناختم

_من نمی دونم چی تو سرت می گذره، اما بزار چند جمله از آخرین حرف هایی که ازم می شنوی رو حالیت کنم؛ تو به ایران برمی گردی و اونجا با نتیجه ی تمام و کمال اعمالت روبرو می شی، تک تک حرکات و اشتباهاتت رو توی بازداشتگاه سازمان، به صورت عینی جلوت می بینی و تاوان خیانت و افکار غلطت رو می دی... همین!

با تموم شدن حرفش، دیگه نتونستم ظاهر خونسرد و حق به جانبم رو حفظ کنم چون می دونستم شوخی نداره...

نگاه کوتاهی به چهره ی برافروخته و چشمای اشکیم انداخت، بدون ذره ای ملایمت پوزخندی نثارم کرد و گفت

_این دختری که الان داره از درون به خودش می لرزه و نمی تونه وانمود کنه همه چیز عالیه و اشتباهاتش پذیرفته می شن رو یادمه؛ هیچوقت فراموشش نکن!

با اتمام حرفش روش رو ازم برگردوند و خواست بره که بازوش رو گرفتم و با لحنی که اثری از خودخواهی و حق به جانبی توش نبود، گفتم

_بهم یه فرصت بده، نمی تونی اینطوری من و بفرستی برم، بزار بمونم و خطاهام رو جبران کنم.


romangram.com | @romangram_com