#خیانتکار_عاشق_پارت_299
نفسی تازه کرد، عذابش رو از زدن این حرف ها با نگاه کردن بهش، می دیدم
لبامو با زبونم تر کردم و با لحنه آرومی گفتم:
_رایان اگه نمی خوای یا سختته ادامه نده... نمی خوام بشنوم.!
پوزخندی زد و گفت:
_ولی من می خوام بشنوی؛ می خوام به یاد بیارم، تا اینکه یه روز افسرها گفتن یه جاسوس تو پادگانه که اطلاعات و می فرسته به مسکو، اونا به همسره فرمانده مشکوک بودن ولی پدرم قبول نداشت که همسرش، کسی که بچشو تو شکم داشت، جاسوس روسیه باشه.!
یه مدرک انحرافی تو اتاق خواب گذاشت، تا عکس العمل همسرش رو ببینه، می خواست به همه ثابت کنه که...
خنده ی هیستریکی سر داد و گفت:
_عشقش، همسرش و مادره بچش جاسوس نیست؛ اما در نهایت معلوم شد اون زن جاسوسه.
با تعجب و کنجکاوی به لب هاش چشم دوختم.
_اون جاسوس...
مکث کوتاهی کرد و گفت:
_مادرم بود.!
دستم و جلوی دهنم گذاشتم و سعی کردم حرف هاش رو تجریه و تحلیل کنم.
پس مادره رایان جاسوسه روسیه بوده.!
شاید هم دلیل نفرت غیرقابل کنترل رایان از جاسوس ها مادرشه؛ یه مادر خیانتکار...
_اون زمان حامله بود و پدرم نتونست بچش رو با اون خیانتکار بکشه، اوضاعش به حدی خراب بود که دیوونه شده بود، اون زن و زنده گذاشت و بعد از شش ماه جهنمی من دنیا اومدم، سه روز بعد از تولدم اون زن فرار کرد. کریستینا دورو کسیه که من بخاطرش پلیس شدم.
مات تیکه ی آخر حرفش موندم...
به گوش هام اعتماد نداشتم، دستام رو که مشت شده بودن باز کردم و ویشگونی از کفه دستم گرفتم تا مطمئن شم این یه کابوسه؛ اما متاسفانه کابوس های من همیشه توی بیداری اتفاق می افتادن و انگار واقعا استاد کریستینا، مادره رایان بود.
زنی که رایان دنبالش می گشت،
جاسوسی که کابوسش بود، استاده من بود!
بدون هیچ اختیاری، یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شد.
خیانت، خیانت... و باز هم خیانت!
بسه دیگه!
لبخنده پر از بغضی بهم زد و گفت
_این گردنبندی که دستته قرار بود روز تولدم به مادرم بده، اما اون جاسوس خیانتکار لیاقت این رو نداشت.
romangram.com | @romangram_com