#خیانتکار_عاشق_پارت_287


کاش می تونستم پیشش بمونم؛ اما تنها کاری که‌ می تونم انجام بدم اینه که ازش دوری کنم و نزارم بیشتر از این آسیب ببینه، اون هم بخاطر من...

صداش از فکر بیرون آوردم

_یه چیزی رو ازت بپرسم، می تونی بدون دروغ جوابم رو بدی...!

از اوردن کلمه ی دروغ بیزار بودم، انگار که داشت با این کلمه صدام می زد

به آرومی گفتم:

_بپرس...

_امروز توی نقشت بودی؟

بدون اختیار دستم مشت شد و ضربان قلبم تند شد

فکر نمی کنم بویی از هویتم برده باشه، اما اینکه رفتار من رو از روی تزویر می دونه چیزی نیست که بتونم باهاش کنار بیام.

من بدون اختیار منطقم با قلبم نجاتش دادم، اون هم بار و بار ها!

_ منظورت چیه؟

_حسش می کنم

سعی کردم لرزش صدامو مهار کنم

_چیو؟

پوزخندی زد و دستش رو به صورتم کشید

_فرق بین دروغ و صداقت؛ احساس و خیانت!

_چی می خوای بدونی؟

حس می کردم از پشت لنز هم می تونه احساس چشمام رو بفهمه.!

_چرا نگرانمی؟

با ظاهری بی تفاوت گفتم:

_مگه تو هم نمی گی نگران منی؟ دلیلش چیه؟

بدون توجه به توجیح احمقانه و سوال معنادارم گفت_توی چشمات تضاد می بینم؛ تضادی بین دو تا حس که داری باهاشون می جنگی.!

جا خوردم ولی پنهان کردم.

یه جاسوس باید خونسردیش رو حفظ می کرد و احساسش رو پنهان... و این چیزی بود که من و تا الان زنده نگه داشته بود.

ادامه داد

romangram.com | @romangram_com