#خیانتکار_عاشق_پارت_281


_برگرد

عکس العملی نشون ندادم که خودش با خشونت برک گردوند.

ترجیح‌ دادم به پرستار داناوان برگردم تا زنده بمونم، در یک آن چشمام و اشکی کردم و با ترسی ساختگی به مرد نگاه کردم

بغضی به صدام دادم و با وحشت گفتم

_لطفا منو نکش، خواهش می کنم...!

قطره اشکی از گوشه ی چشمام چکید و روی گونم سرازیر شد

مرد با شک نگاهی به روپوش و اتیکتم انداخت و پرسید

_از پرسنل پادگانی؟

سرم رو به آرومی تکون داد

_من نظامی نیستم؛ تورو خدا منو نکش، من کاری نکردم، فقط...

مرد با عصبانیت بهم نگاه کرد، حوصله ی چرت و پرت و تته پته نداشت

طی یه حرکت دوباره برم گردوند و اسلحش و روی شقیقم گذاشت و سفت چسبیدم، تهدید آمیز گفت:

_ببین خانم دکتر، اگه می خوای زنده بمونی جیغ و داد و جفتک انداختن، ممنوع.!

توی یک لحظه ذهنش و خوندم

ساده بود که می خواست به عنوان گروگان ازم بر علیه رایان استفاده کنه؛ بعد هم که یا رایان و می کشن یا با خودشون می برن و من رو هم می کشن.

براشون مهم نبود که غیرنظامی و بی گناهم، تنها چیزی که مدنظرشون بود این بود که شاهد همه چیز بودم: بفرما تانیا خانم؛ اومدی راه بری تک چرخ زدی.! بفرما؛ چه قشنگ کمک کردی.

کشون کشون از پشت بوته ها کشیدم بیرون، دنبال راهی برای فرار بودم، سرش رو که بلند کرد و ناگهان نگاهش به قامت آشنایی برخورد و بعد هم نگاهش توی چشم های اشکیم گره خورد، چند لحظه هنگ کرد و ناگهان چنان فشاری به مرد گروگان گرفته شده وارد کرد که داد بلندش به هوا رفت.

دستاش و از زور عصبانیت مشت کرد

مردی که کنارم بود و اسلحش رو روی شقیقم گذاشته بود، با صدای بلندی عربده کشید

_ببین جناب فرمانده، اگه می خوای این دختره رو همینجا تیکه پاره نکنم، همین الان ولش کن و تسلیم شو، بعد هم در ازای جونتون باید افراد و محموله رو پس بدی.

تعجب کردم... پس جاسوس نبودن، از باند مافیا یا قاچاقچیا بودن که اخیرا افرادشون دستگیر شده بودن و محمولشون رو از دست داده بودن.!درنگش رو که دید، با تحکم ادامه داد

_همین الان وگرنه همینجا رو قبرستون جفتتون می کنم، تو که نمی خوای یه خانم دکتر غیر نظامی، سره خودخواهی تو بمیره؟

شاید تو تردید کنی، ولی بدون که من اینکارو می کنم...

و بلند تر ادامه داد

_بکشمش یا نه...؟

romangram.com | @romangram_com