#خیانتکار_عاشق_پارت_271
_آتش سوزیه...!
جنی با ترس پتوش رو دورش پیچید_داره چه اتفاقی میفته؟ الان هممون میریم هوا...!
پس نفوذ کردن!
دستی به لباس هام کشیدم همون قبلیا بودن، بلند شدم و با شتاب روپوشم رو پوشیدم
لیندا با اخم پرسید_کجا می ری؟
برای سارا سری تکون دادم که منظورم و فهمید، و رو به لیندا جواب دادم
_می رم ببینم چه خبره
اسما عصبی گفت:
_که چی بشه؟ بیا بشین بلایی سرت نیاد تو این ولوله...!
جنی در تایید حرف اسما گفت:
_دیدی که یکی از بشکه ها منفجر شد؛ الان بیرون رفتم خطرناکه... همینجا بشین!
لیندا نگاه معناداری بهم انداخت و با جدیت و تحکم گفت:
_به ما ربطی نداره، بشین سره جات و دردسر درست نکن!
حس می کردم آراد به اون هم هشدار داده، چون انگار اون هم مثل من انتظارش رو داشت و مثل بقیه تعجب و وحشت نکرد.
البته می دونستم که از افراد ما نیستن...
_زود برمی گردم
قبل اینکه حرفه دیگه ای بزنن، از چادر بیرون اومدم
یکی از چادرها آتیش گرفته بود و سرباز ها و افسر ها به این طرف و اون طرف می دوییدن
ناگهان جسی به سمتم اومد
_اینجا چی کار می کنی؟ برو تو چادرت اینجا خطرناکه!
بدون توجه به هشدارش پرسیدم_چی شده؟
با تاکید گفت_برو تو!
حرفم رو با اصرار تکرار کردم_گفتم چی شده؟
_چند نفر نفوذ کردن و بشکه های باروت رو همراه مهمات منفجر کردن و چند تا از سربازا رو زخمی کردن
با شک پرسیدم
romangram.com | @romangram_com