#خیانتکار_عاشق_پارت_269
نفهمیده باشه شر بده دستمون_چطور؟
پوزخندی زد و آروم با نوک انگشت زد به قلبم
_همینطوری...
سرد ادامه داد
_همین الان برگرد به چادرت، چون خطرناکه ممکنه کسایی به قصد خرابکاری مکان مانور رو فهمیده باشن و بخوان کاری کنن.
بعد هم چراغ قوه ای رو انداخت توی آغوشم، با تعجب گفتم:
_تو مطمئنی؟
_نه حدس می زنم چون کامیار اطلاعاتو به سازمان فرستاده بعید نیست اتفاقی بیفته
_از طرف سازمان خودمون؟
_فکر نکنم اینم هست که اطلاعات و به کسی داده باشن، به هرحال بیرون نرو هر اتفاقی که افتاد باز هم بیرون نرو، فهمیدی؟ اومدم همین رو بهت بگم همین الانم از این منطقه دور شو، به هیچ وجه اینجا نیا چه امشب چه فردا چه هر وقت دیگه، فهمیدی؟
با گیجی باشه ای گفتم:
_تو چی کار می کنی؟
با بی خیالی سیگارشو زیر چکمه هاش له کرد_بزار بیان به درک، به ما ضرری نمی رسه بالعکس می تونه نفعم داشته باشه
دستم و روی قلبم مشت کردم خیلی باهوش بود.
امکان اینکه فهمیده باشه زیاد بود، ولی از کجا؟ مگه تو قلب مونه؟
ولی اگه کسی بخواد خراب کاری کنه چی؟
یعنی ترور هم هست؟
کسی که بخوان ترورش کنن کیه؟ به فکر فرو رفتم، کی بهتر و بالاتر از رایان؟!
***
با دلشوره سره جام دراز کشیدم.
یه اضطراب و وحشت بی پایان تو وجودم بود که اجازه نمی داد پلک روی هم بزارم.
غلت دیگه ای زدم که صدای عصبی و خواب آلود ایما توی گوشم پیچید
_ بگیر بکپ دیگه...!
ساعت دو شبه، عین فرفره دور خودت می چرخی...
بعد هم عصبی پتو رو روی سرش کشید و توی تاریکی روش رو برگردوند
romangram.com | @romangram_com