#خیانتکار_عاشق_پارت_258


هیچوقت به چیزی که نبود تظاهر نمی کرد

ولی تانیا حتی چهرش هم مال خودش نبود، یه لنز از یه جاسوس، خیانتکار...

شاید هم یه خیانتکار عاشق؛ عاشقی که حتی اگه می خواست هم به عشقش نمی رسید

تقدیر تلخ بود و سیاه می نوشت

اجازه نمی داد یه جاسوس و هدفش با هم باشن.

این و می دونستم...

رابرت و سارا دستاشون و تو هم حلقه کردن و به هم نزدیک شدن

سارا بود دیگه!

حالیش نبود کیه و برای چی اینجاست

فقط می خواست پیش عشقش باشه، تو بغلش باشه، قلب زخم خوردش این حرفا حالیش نبود.

حالیش نبود جاسوسه و رابرت هم کسی که هدف این جاسوسه.

نمی تونستم این حقیقت تلخ رو بهش حالی کنم، حتی توی توجیح دل خودم هم ناتوان بودم.

من نمی تونم تانیای رایان باشم، چون در درونم رویایی بود که رایان نمی شناخت، رویایی که مطمئن بودم یه روز توسط رایان کشته می شه.

قلبم درد می کرد، قلبی که احساسات غلطی درحال نفوذ به درونش بودن، به چشم هاش که نگاه می کردم، می فهمیدم که عشق حتی می تونه به قلب نفوذی ها هم نفوذ کنه...!

ناگهان دنیل بلند شد و بعد چند دقیقه با یه گیتار اومد. با تعجب نگاهش کردم.

جالبه که می خواد بخونه.

اما انصافا که توی جمع های خودمون صدای کامیار همیشه حرف اول رو می زد.

ولی فکر نمی کردم وسط مانور و تمرین، گیتار همراهش باشه.

رایان پوزخندی زد

_صدای مته برقی در برابر صدای خوندن تو مثل آواز قناریه.

دنیل لبخندی به جمع زد و گفت_قرار نیست من بخونم.

آندره گفت_پس آوردیش برای قشنگی؟

در یک آن چیزی توی وجودم روشن شد و گفتم_بدش به من!

با تعجب پرسید_بلدی گیتار بزنی؟

لبخند مرموزی زدم و گفتم

romangram.com | @romangram_com