#خیانتکار_عاشق_پارت_253
کم حرف بود ولی باحال حرف می زد...
خوش به حال زنش...
اخمی که از آوردن اسم زن و تصور نبودنش رو صورتم لونه کرده بود، با جیغم محو شد
_آروم! مگه گاو بخیه می کنی؟
در عین اینکه نخ رو حرکت می داد، گفت_گاوم اینجوری شیهه نمی کشه.
بعد از بخیه پام و پانسمان کرد و با حوصله کفشام رو پام کرد.
همیشه برخلاف تصورم عمل می کرد و شگفت زدم می کرد
دستاش خونی بود
_خوراکی همراته؟
_گرسنته؟
_خودت بخور بخاطر خونی که از دست دادی ممکنه فشارت افت کنه، کولت و کول کن و آماده باش تا دستام و شستم بریم که دیر شده.
آب معدنی رو از جیب کولم در آورد و مشغول شستن دست هاش شد
نمی گه من ناقصم؟ کولم و که می تونه بگیره.!
_همه چیز رو برداشتی؟
_آره
به طرفم اومد و پشت بهم رو من رو دوتا زانوش نشست و گفت_بیا بالا
–چی؟
_سالمت هم به زور راه می ره چه برسه به چلاقت!
واسه توصیف شخصیتش هیچ واژه ی مناسبی نداشتم، جز مرموز و عجیب
_نمی خواد خودم میام
_لج نکن نمی تونی، همین الانشم دیر کردیم
دستامو دور گردنش انداختم، به حالت کول کردن گرفتم و بلندم کرد.
لبخنده خبیثی زدم و گفتم
_خودت خواستی ها، کمرت که شکست، منو فحش ندی!
به راحتی بلندم کرد و شروع به راه رفتن کرد
romangram.com | @romangram_com