#خیانتکار_عاشق_پارت_249


_واقعا؟

_آره؛ باید بیشتر تحت فشار می گذاشتمشون، نباید به این زودی می مردن...

دستاش و دور کمرم مشت کرد

اگه می فهمید من و چند نفر دیگه هم توی پادگان خودش و کنارش جاسوسیش رو می کنیم، چه اتفاقی می افتاد؟

از فکر کردن بهش تموم وجودم لرزید.

جدا از روحیه ی خونسرد و آرومش معلوم بود که،

چقدر توی کارش جدی و سخت گیره.

این و می شد به وضوح از وضعیت پادگان و سرباز ها فهمید.

_چرا توی چیزی که بهت ربط نداره کنجکاوی می کنی؟

نفس بی صدا و عمیقی کشیدم و به آرومی گفتم

_پس چرا جوابم رو دادی؟

_نمی دونم...

تعجب کردم، اما حرفی نزدم

واقعا چرا به یه پرستار جواب پس داد؟!

_یه چیزی توی وجودته که به سمتت می کشوندم.

حرفش عجیب بود، اما نه برای منی که همین حس و نسبت بهش داشتم.

الان بهترین فرصت بود که قدمی برای نزدیک شدن به هدفم بردارم اما به چیزی مانعم می شد.

دستم و که روی پام بود، مشت کردم، دستش و روی دستم گذاشت...

احساس وحشتی بهم دست داد که قلبم و لرزوند، این همون چیزی بود که دنبالش بودم اما الان ، احساس می کنم برای ترک کردنش خیلی ضعیفم... پس نمی توانم عاشقش باشم.

دست مشت شده و لرزونم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و بلند شدم.

با صدایی که سعی می کردم لرزشش رو پنهان کنم، گفتم

_من نمی تونم...

نگاه نافذ و گیراس رو به عمق چشمام دوخت_من که هنوز چیزی ازت نخواستم.

حرصی بهش نگاه کردم من داشتم توی احساسات ضد و نقیض و وحشتناکی دست و پا می زدم و اون داشت مسخرم می کرد...!

_من احمق نیستم، تو هم نیستی!

romangram.com | @romangram_com