#خیانتکار_عاشق_پارت_239


با اخم گفتم:

_منظورت چیه؟

با صدایی که آشکارا کی لرزید، گفت:

_چون خطرناکه؛ اون کسی نیست که با ناز و عشوه رام بشه...! ممکنه هویتت رو شناسایی کنه!

پوزخند محوی زدم و توی دلم گفتم:

مگه چند بار امتحانش کردی...؟!

با این حال با لبخند مرموزی گفتم:

_من با چیزی بیشتر از ناز کردن و عشوه گری رامش می کنم...

دست های مشت شدش رو باز کرد و به آرومی گفت:

_پس اگه مشکلی پیش اومد، باید مسئولیتش رو قبول کنی؛ در ضمن در اولین فرصت با استاد دورو تماس بگیر.

_چطور باهاش ارتباط برقرار کنم؟

_زمانش که مشخص شد، بهت می گم.

قهوه ی سرد شدم رو سر کشیدم و به فکر فرو رفتم...

باید درباره سارا بهش می گفتم و ازش می خواستم ترتیب بازگشتش به ایران رو بده.

با باز شدن در و وارد شدن اسما و آتریسا، چشم از لیوان حالیم گرفتم و بهشون دوختم.

آتریسا روی تخت نشست و گفت:

_امروز نصف پادگان برای اردوی عملیاتی میرن توی جنگل، فکر کنم یه جور مانور جنگی برای آمادگی دارن.

اسما سری به نشونه ی تایید تکون داد و گفت:

_با اسلحه و مهمات جنگی و مواد منفجره می خوان مانور جنگی بدن.

آتریسا به برگه ای که توی دستش بود نگاه کرد و با صدای رسایی گفت

_تانیا داناوان، ماریا ایوانس، لیندا اسنایدر و ورونیکا آنجل شما جزء کسایی هستین که همراه سربازها و افسر ها برای مانور می رید، چون ممکنه حین عملیات و مانور کسی مجروح و زخمی بشه...

وسایل توی ماشین مخصوصه‌ برید و آماده شید

اسما با نیش باز دستاشو به هم زد و ذوق زده گفت

_من همیشه دوست داشتم سوار ماشین نظامی بشم

لیندا اخم کرد و با گفتن میرم آماده شم ازمون دور شد

romangram.com | @romangram_com