#خیانتکار_عاشق_پارت_237


خدایی ماریا دختره خوبی بود.

چشم های آبی قشنگی داشت، بامزه و شاد بود و همیشه می خندید.

دختر دوست داشتنی و مهربونی بود که در عین شرایط بد و گذشته ی ناراحت کنندش، می تونست لبخند هایی بزنه که نشه به صداقتشون شک کرد.

کمی ضایع بود... عشوه که هیچ، تو حرف زدنم سوتی می داد شانس آورده بود آندره زیاد حساس نبود.

منم که از اون بدتر تو هیچ ماموریتی انقدر بی ثبات و مشنگ نبودم.

جدیت نداشتم کلا دود شده بود

احترام خرکی ای بهش گذاشتم و رد شدم، واکنشی نشون نداد فقط پوزخند زد.

نکنه فکر کرده من ناراحته اون بوسم؟! ای مرگ!

میونه ی راه آراد رو دیدم که روی نرده ی چوبی نشسته بود، قبل از اینکه از جلوی چشمش فرار کنم،

_این ماه گزارش ندادی!

دست به سینه به دیوار تکیه دادم و چیزی نگفتم.

سکوتم رو که دید، خودش دوباره گفت:

_قمپز هایی که در کردی چی شد؟

لبام و با حرص روی هم فشار دادم و زیر لبی گفتم:

_دارم روشون کار می کنم.

_قرار نیست عاشقت شه، فقط کاری بکن که بتونی به داخل اتاق و حریم خصوصیش راه پیدا کنی.

با حرص و عصبانیت گفتم:

_خب چیکارش کنم؟ نمی تونم که آویزونش بشم!

_اگه برای ماموریتت لازم باشه باید آویزونش هم بشی.

بعد از یادآوری مهلتم از کنارم رد شد.

نفس عمیقی کشیدم تا آروم بشم و سعی کردم آموزش های استاد کریستینا رو به یاد بیارم.

اون کسی بود که برای هر اتفاقی آماده بود و می تونست متناسب با هر شرایطی، واکنش مناسب رو نشون بده.

سعی کردم تصویر صورتش رو از فکرم بیرون بیارم.

اصلا شاید بهتره بی خیالش بشم، اون کسی نیست که با احساساتش جلو بره و توجهی به عشوه و دروغ های قشنگ نشون بده.

اما اون از همون برخورد اول‌ با حرف ها و حرکات ناخواسته ی من که با فرهنگ و جو اینجا سازگار نبودن‌، برخورد جدی ای نکرده بود.

romangram.com | @romangram_com