#خیانتکار_عاشق_پارت_235


_درویش کن، نکبت بی ناموس!

_ارزونی خودت...

طبق معمول نگاه افسار گسیختم کشیده شد سمتش، برخلاف همیشه نیشش باز بود.

لبخنده کمرنگی زدم، گل گلیه من!

ماگهان لبخندم محو شد.

سره تخته بشورمت که به چشمت نمیام

آندره با نیش باز نگاهی به جمع کرد

_کسی آماده ی به... رفتن هست؟

جمعیت در سکوت فرو رفت

ماریا لبش رو گاز گرفت و غر ز_بی ادب، بی نزاکت، بی ادبیات، بی شعور... این چه طرز حرف زدنه؟

یکی از ستوان ها لباسشو پرت کرد زمین و به سمت وسط رفت.

هیکلی بود، پوست سفید و موهای قهوه ای تیره ی پریشون و چشم های میشی که زیر نور خورشید می درخشیدن.

فاصله مون باهاشون زیاد نبود و حکم تماشاچی رو داشتیم. به نظر بالای سی سال میومد

شروع کردن به گیسو گیس کشی، به نظر زورشون در یه حد بود.

ماریا چشم غره ای به آندره رفت

سرباز ها شروع به داد و تشویق کردن

پشت چشمی نازک کردم و گفتم_چقدر ضعیف!

_آقام خیلیم قویه، هنوز گرم نشده...

انگار نه انگار که همین چند روز پیش سه ساعت واسه عمم جزوه می دادم.

برگشته به من میگه آقام...!

ای تو روح خودت و اون آقای بی بخارت!

قسمت چهاردهم

_اگه باخت؟

_شرط ببندیم

لبخند مرموزی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com