#خیانتکار_عاشق_پارت_233


از کنارش بلند شدم، اما با صدای آشنایی برگشتم

و نگام به جسی ای که با لباس تمرین پشتم بود، افتاد.

لبخندی زدم و بهش سلام کردم.

متقابلا لبخنده قشنگی زد

_سلام تانیا

_سره تمرینی؟

_آره ولی ده دقیقه وقت برای استراحت دارم

به نرده تکیه دادیم

_دوران خدمتت کی تموم میشه؟

_ حدود یک سال و نیم دیگه

_بعد می خوای چیکار کنی؟

با ذوق و هیجانی که توی صداش تاثیر گذاشته بود، گفت:

_تو آزمون استخدامی ارتش شرکت می کنم و برمی گردم همین پادگان مشغول میشم

_اینجا رو دوس داری؟

_آره هم تو اینجایی و هم افراد و فرمانده ها رو دوست دارم، فرمانده قول داده کمکم کنه...

من حتی به جسی هم دروغ می گفتم

_فرمانده رایان راینر؟

_آره خیلی براش احترام قائلم.

سرشو خاروند و گفت:

_ یه جوریه، آدم و جذب می کنه.

مسلما اگه دختر بود، چشاشو در میاوردم باهاش آبگوشت درست می کردم، تا چپ به ناموس من نگاه نکنه!

ناگهان صدای تیر اندازی اومد و به دنبالش شیش متر پریدم هوا که خندش گرفت، مرگ!

خاک تو سرم مثلا سالن تیراندازیه، اما باز هم هر وقت صدای تیر اندازی میاد، یه سر به اون دنیا می زنم و برمی گردم.

نا خوداگاه نگاهم به سمتش چرخید که به سربازا آموزش می داد.

گاها فحش هم می داد و تیکه می انداخت

romangram.com | @romangram_com