#خیانتکار_عاشق_پارت_230


آخه اسکل!

خوشت میاد یکی با خودت همین کارو بکنه؟

خودم جواب خودم رو دادم، یکی غلط کرده با هفت جده پس و پیشش!

حالا چجوری این قضیه رو جمش کنم؟ چطوری اون حرف های کوبنده رو پاک کنم؟

کامیار به طرز عجیبی برام عزیز بود.

نه فقط یک همکار بلکه یه دوست خوب و قابل اعتماد بود.

کسی که وقت هایی که کنارش بودم، از غم و اندوه دورم می کرد و وادارم می کرد شاد باشم و بخندم!

فقط غلط کرده که به من نظر داره.

تو این پادگان گوربه گوری هیچکی نمی گه خرت به چند تانیا داناوان!

اونوقت از شانس بدم کامیار باید منو دوست داشته باشه. در واقع کامیار خیلی هم خوب بود، در واقع عالی بود و می تونست ایده آل هر دختری باشه.

کسی که می تونی در کنارش بخندی...

تصویر دو تا تیله ی آبی کنار چشمم جون گرفت.

اما ازوقتی کسی رو دیدم که بدون هیچ تلاشی می تونست من و بخندونه، غمگین و ناراحت کنه یا حتی به گریه بندازه... دیگه نمی تونم به کامیار فکر کنم.

با احساس سوزش تو بازوم، برگشتم سمت ماریا که با لبخندی خواهرانه و با نیش باز زل زده بهم

دستامو بالا بردم

_الهی آندره نگیرتت بترشی به حقه علی!

در حالی که رو نیمکت می نشست گفت:

_می زنم چپ و راستت می کنم، از خداشم باشه دختر به این خوشگلی، مهربونی...

پریدم تو حرفش

_دیوونگی، بی ادبی!

پوفی کشید و گفت:

_چه مرگته؟

_خوبم!

با بی حوصلگی مردمک چشماشو تو حدقه چرخوند و گفت:

_ به کلیم! وات ده فاز؟ دردت چیه عین دیوونه ها شدی!

romangram.com | @romangram_com